عهد شکنى همه طوایف یهود

عهد شکنى همه طوایف یهود

لجاجت و نفاق یهودیان نسبت به مسلمین

از فرازهاى حساس تاریخ که در آن عهد شکنى و خیانت و عدم وفاى یهود، منعکس شده و نشان دهنده لجاجت و نفاق یهودیان نسبت به مسلمین است ، داستان عهد شکنى همه طوایف یهود با پیامبر اسلام (ص ) است .
هنگامى که رسول اکرم (ص ) به مدینه مهاجرت فرمود، در اطراف مدینه طوایف مختلفى از یهود سکونت داشتند که به طور کلى به سه طایفه منشعب مى شدند بنامهاى :
1- طایفه بن قینقاع .
2- طایفه بنى النضیر.
3- طایفه بنى قریظه .
پیامبر اکرم (ص ) نخست همه این طوایف را که اوصاف پیغمبر اسلام را در تورات خوانده و مى شناختند به اسلام دعوت کرد، ولى آنها دعوت پیامبر (ص ) را رد کردند، رسول اکرم (ص ) با در نظر گرفتن شرائط زیست مسلمین و جنگهاى آینده و دشمنان بسیار از هرسو، وجود این طوایف یهود را در اطراف مدینه ، مضر و خطرناک مى دانست از اینرو با آنها پیمان محکم برقرار کرد، که نه تنها در حوادث کمک به دشمن نکنند، بلکه به عکس در بحرانها به مسلمین کمک کنند.
آنها با اینکه پاى این پیمان را امضا کرده بودند، هنگامى که وقت وفاى به پیمان فرا مى رسید. با کمال بى پروائى ، پیمان خود را مى شکستند و به دشمن مى پیوستند، عجیب اینکه در تاریخ سراغ نداریم که حتى به عنوان نمونه ، مثلا دسته اى از طوایف یهودیان به عهد و پیمان خود وفا کنند.(251)
براى توضیح مطلب کافى است که در اینجا بطور فشرده به بیان پیمان شکنى هر یک از طوایف سه گانه نامبرده بپردازیم :


پیمان شکنى یهود بنى قینقاع و سزاى آن

نفرات یهود بنى قینقاع که عموما از شجاعترین دلاوران یهود بودند به ششصد نفر مى رسید، اینها در اطراف مدینه سکونت داشتند، وقتیکه جنگ بدر بین مسلمین و کفار درگرفت ، در این بحران خطرناک که نقطه حساس ‍ وفاى به پیمان بود، آنها پیمان شکنى کردند (و به زیان مسلمین و به نفع دشمن دست به کار شدند).
رسول اکرم (ص ) از پیمان شکنى آنها سخت آزرده شد، نیمه شوال آن سال که بیست و چند روز بیشتر از واقعه بدر نگذشته بود، به سوى یهود بنى قینقاع لشکر کشید تا آنها را سرکوب کند، و سزاى پیمان شکنى آنها را بآنها برساند.
آنها در برابر لشکر اسلام نتوانستند مقاومت کنند، بلکه به قلعه هاى خود پناهنده شدند، و همچنان تا 15 روز در محاصره بسر مى بردند تا اینکه خودشان حاضر شدند که فرمان رسول اکرم (ص ) را بپذیرند و او هر حکمى درباره جان و مال و فرزندانشان کرد قبول نمایند.
رسول اکرم (ص ) دستور داد، همه را کت بسته حاضر کنند، ولى ((عبدالله بن ابى سلول )) که با آنها هم سوگند بود، وساطت کرد و در وساطت اصرار نمود، سرانجام رسول اکرم که اطراف مدینه را براى سکونت آنها پایگاهى خطرناک بر ضد اسلام مى دانست ، دستور صادر کرد که آنها اطراف مدینه را تخلیه کنند.
یهود بنى قینقاع به حکم پیامبر (ص ) مجبور شدند که از آنجا کوچ کنند، ناچار با زن و فرزند خود به سرزمین ((اذرعات شام )) کوچ کردند پس از آن رسول اکرم (ص ) اموالشان را به عنوان غنیمت گرفت .


تصمیم خطرناک یهود بنى نضیر و پیمان شکنى و شکست آنها

چند ماه که از جنگ بدر گذشت ، رسول اکرم (ص ) با جمعى از یارانش نزد یهود بنى نضیر رفت ، و به آنها فرمود:
شما بمن درباره گرفتن خونبهاى یک یا دو نفر از طایفه ((کلابى ها)) که بوسیله ((عمرو بن امیه ضمرى )) به قتل رسیده اند، کمک کنید.
آنها در پاسخ رسول اکرم (ص ) جواب مثبت دادند و اظهار داشتند: همینجا باش ما ترا یارى خواهیم کرد.
ولى رفتند و جلسه سرى تشکیل دادند و با هم پیمان بستند حالا که پیامبر (ص ) با پاى خود به اینجا آمده است ، فرصت خوبى است که او را بقتل برسانیم .
شخصى بنام ((عمرو بن حجاش )) را براى قتل رسول اکرم (ص ) ماءمور ساختند، او یک سنگ آسیا برداشت و تصمیم گرفت آنرا به سر آنحضرت بیندازد، شخصى بنام ((سلام بن مشکم )) او را ترساند و گفت :
چنین کار نکن ، بخدا سوگند، هر چه تصمیم بگیرید او (پیامبر) از آن آگاه است ، به علاوه این کار عهدشکنى است ، با اینکه بین ما و او، عهد و پیمان کمک برقرار است .
به رسول اکرم (ص ) وحى شد، که یهود بنى نضیر چنین تصمیمى دارند، آنحضرت فورا برخاست و به سرعت به طرف مدینه رهسپار شد و به دنبالش ، یاران او نیز به مدینه رهسپار گشتند، و به آنحضرت رسیدند و از علت مراجعت پرسیدند.
حضرت علت را به آنها فرمود.
وقتى که پیامبر (ص ) به مدینه رسید، براى بنى نضیر پیام فرستاد که باید تا چند روز دیگر از اطراف مدینه بیرون بروید و دیگر حق ندارید در این اطراف سکونت نمائید، فقط چند روز مهلت دارید، اگر بعد از این چند روز کسى از شما را در این اطراف ببینم ، گردنش را مى زنم .
بنى نضیر از اخطار شدید پیامبر (ص ) ترسیدند، آماده کوچ کردن شدند، ولى منافق سرشناس ((عبدالله بن ابى )) براى آنها پیام فرستاد، که از خانه و زندگى خود دست نکشید، همانجا باشید، من دو هزار شمشیر زن براى کمک شما به قلعه هاى شما مى فرستم که تا پاى جان از شما دفاع کنند، به علاوه یهود بنى قریظه و هم سوگندهاى آنها از طایفه بنى غطفان نیز شما را یارى مى نمایند.
بدنبال این پیشنهاد، رئیس یهود بنى نضیر ((حى بن اخطب )) (که از این وعده ها جان گرفته بود) براى رسول اکرم (ص ) پیغام فرستاد که ما هرگز از اینجا کوچ نمى کنیم ، هر چه درباره ما تصمیم دارى عملى کن .
رسول اکرم (ص ) به محض رسیدن این پیغام ، صداى تکبیرش بلند شد، همه اصحابش به متابعت از آنحضرت ، تکبیر گفتند، در این هنگام على (ع ) فرمود:
پرچم را برافراش ، و با اصحاب بطرف بنى نضیر روانه شو، و آنها را محاصره کن ،
على (ع ) طبق فرمان ، به کمک اصحاب ، به طرف بنى نضیر روانه شدند و قلعه هاى آنها را محاصره کردند.
عبدالله بن ابى که به آنها وعده ها داده و آنها را اغفال کرده بود هیچگونه کمک به آنها نکرد، و همچنین بنى قریظه و هم سوگندهایشان از بنى غطفان ، از آنها یارى ننمودند.
در این بحران ، رسول اکرم (ص ) دستور فرمود: نخلستان بنى نضیر را قطع کنند و آتش بزنند.
بنى نضیر از شنیدن این دستور سخت پریشان و ناراحت شدند، و براى آنحضرت پیام فرستادند که نخلستان را قطع نکند، بلکه یا آنرا ملک خودش ‍ قرار دهد، و یا براى آنها بگذارد.
چند روز از این جریان گذشت ، یهود بنى نضیر که سخت در فشار بودند، براى رسول اکرم (ص ) پیام فرستادند که ما حاضریم از دیار خود کوچ کنیم ، به شرط اینکه اموالمان را با خود ببریم .
رسول اکرم (ص ) در پاسخ آنها فرمود:
بقدر یک بار شتر هر یک از شما مى تواند با خود ببرد نه بیشتر.
آنها چند روز ماندند، ولى سرانجام راضى شدند که به همان پیشنهاد پیامبر (ص ) (بردن یک بار شتر) عمل کنند، مجددا در مورد آن از رسول اکرم (ص ) اجازه خواستند، رسول اکرم (ص ) این بار فرمود: نه دیگر هیچ حقى ندارید تا چیزى با خود ببرید، اگر ما همراه یکى از شما چیزى ببینیم او را بقتل مى رسانیم .(252)
ناگزیر بنى نضیر از آن سرزمین کوچ کردند، عده اى به فدک و وادى القرى رفتند و جمعى به طرف شام رهسپار شدند، و اموالشان ملک خدا و رسول اکرم (ص ) شد و چیزى از آن به لشکر اسلام نرسید.(253)


کارشکنى یهود بنى قریظه و سرانجام ذلت آنها

یهود بنى قریظه ، ابتدا با اسلام و مسلمین از راه صلح و سازش وارد شدند (ولى از آنجا که صلح و صفاى آنها ظاهرى بود) وقتى که جنگ خندق پیش ‍ آمد، به دشمن پیوستند و صلح و صفایشان مبدل به عداوت و بغض و دشمنى سختى شد.
حى بن اخطب (رئیس یهودیان بنى نضیر) در این بحران ، خود را به مکه رساند، و قریش را بر ضد پیامبر اسلام (ص ) تحریک کرد و طوایف عرب را شدیدا بر ضد اسلام و مسلمین برانگیخت ، این دشمن شناخته شده اسلام شخصا به میان یهود بنى قریظه رفت و احساسات آنها را با تحریکات گوناگون و وعده ها و وعیدها، بر ضد اسلام به جوش آورد، و رئیس آنها ((کعب بن اسد)) را براى پیمان شکنى و جنگ با پیغمبر راضى کرد با این شرط که خودش نیز در جنگ شرکت کند.
سپاه احزاب که از احزاب مختلف تشکیل شده بود، به سوى مدینه براى از میان برداشتن پیامبر و مسلمین روانه شدند، بنى قریظه در این موقعیت به آنها پیوستند، طولى نکشید اطراف مدینه را محاصره نمودند.(254)
این یهودیان فرصت طلب وقتى که خود را قوى دیدند، همه عهد و پیمانهاى گذشته را فراموش کرده ، شروع به ناسزاگوئى و فحاشى نسبت به پیغمبر و مسلمین نمودند.
جنگ احزاب به نفع مسلمین ، پایان یافت ، رسول اکرم (ص ) از طرف خدا ماءمور شد که به طرف ((یهود بنى قریظه )) لشکر بکشد از اینرو على (ع ) را پرچمدار کرد و او را با جمعى روانه قلعه هاى بنى قریظه نمود،
على (ع ) و همراهان 25 روز قلعه هاى آنها را محاصره کردند ادامه محاصره ، آنها را سخت در فشار قرار داد، رئیس آنها (کعب بن اسد) به آنها پیشنهاد کرد که باید یکى از سه کار را انجام دهیم :
1- یا اسلام را بپذیریم و به پیامبر اسلام ایمان بیاوریم .
2- یا فرزندان خود را به دست خود کشته و شمشیرها را برداریم و از جان خود دست بشوئیم و از قلعه ها بیرون رویم و با لشکر اسلام جنگ کنیم تا آخرین نفر کشته شویم .
3- روز شنبه ، مسلمین مى دانند که ما جنگ نمى کنیم ، در این روز مسلمین را غافلگیر کرده و با آنها بجنگیم .
بنى قریظه ، پیشنهاد رئیسشان را رد کردند و گفتند: خوب است براى پیامبر اسلام (ص ) پیغام بفرستیم تا ابولبابة بن عبدالمنذر(255) را به سوى ما بفرستد، تا با او در این باره مشورت کنیم (ابولبابه همیشه خیرخواه آنها بود) پیامبر اسلام (ص ) در پاسخ این پیشنهاد ابولبابه را نزد آنها فرستاد، آنها وقتى که ابولبابه را دیدند، گریه و زارى کردند و با او به مشورت پرداختند، و گفتند: چه صلاح مى دانى آیا ما هر چه محمد (ص ) حکم کند بپذیریم ؟ ابولبابه به زبان گفت آرى ، ولى با دست به گلویش اشاره کرد یعنى اگر حکم پیامبر (ص ) را بپذیرید، حکم او این است که شما را خواهد کشت .(256)
سرانجام بنى قریظه اعلام کردند که فرمان رسول خدا (ص ) را درباره خود مى پذیرند آنها چون با قبیله اوس ، رابطه دوستى داشتند، قبیله اوس نزد رسول خدا (ص ) آمده از آنها شفاعت کردند، کار به اینجا رسید که هم پیامبر (ص ) و هم یهودیان بنى قریظه قبول کردند که ((سعد بن معاذ)) که از قبیله اوس بود، درباره آنها حکم کند.
رسول اکرم (ص ) سعد بن معاذ را با اینکه زخمى و مجروح بود احضار کرد، وقتى که سعد حاضر شد، آنحضرت مطلب را با او در میان گذاشت ، و فرمود: براى سعد پیش آمدى شده که در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش ‍ کننده اى نخواهد ترسید.
وقتى که حکمیت به ((سعد)) واگذار شد، سعد حکم کرد که همه مردان بنى قریظه کشته شوند و زنان و فرزندانشان اسیر گردند، و اموالشان گرفته شود، رسول اکرم (ص ) حکم سعد را درباره آنها اجرا کرد تا آخرین افرادشان که 600 یا 700 نفر و به قول بعضى بیشتر بودند جز عده کمى که قبلا ایمان آورده بودند کشته شدند، تنها یک نفر از مردان آنها به نام ((عمر بن سعدى )) آنهم در جریان عهدشکنى دخالت نداشت ، پا به فرار گذاشت ، و از زنان هم همه اسیر شدند جز یک زن که سنگ آسیا به سر خلاد بن سوید، کوبیده بود و او را به قتل رسانده بود که در نتیجه آن زن را بحکم قصاص کشتند و به این ترتیب یهودیان از میان رفتند، فقط یهود خیبر باقى مانده بود، که رسول اکرم (ص ) پس از نابود کردن یهود بنى قریظه ، با تشکیل سپاهى روانه خیبر شد و پس از چند روز محاصره قلعه هاى خیبر، على (ع ) پرچم را بدست گرفت و با عده اى روانه قلعه هاى خیبر شد، درب قلعه را از جا کند و مرحب را که از سرکردگان یهود بود به قتل رسانید، و قلعه ها را یکى پس از دیگرى به تصرف اسلام در آورد.
آنگاه پیامبر (ص ) بقیه یهودیانى را که در مدینه و اطراف مدینه بودند، بیرون کرد.(257)
این شدت عمل پیغمبر اسلام (ص ) نسبت به یهود براى این بود که آنها در خیانت و عهدشکنى نسبت به مسلمانان لحظه اى آرام نمى نشستند و سد بزرگى در راه اسلام بودند چنانکه این روحیه در آنها هنوز باقى است .

/ 0 نظر / 2 بازدید