چله نشین حراء!

 

چله نشین حراء!

 

 

 

پایین که می آمدی

 

انگار بالاتر از تمام جهان ایستاده بودی! 

 

تویی که به شوق نوشاندن زلال راستی به قلب ساکنین زمین

 

سرت را سپر سنگهای جهالت کردی!

 

وعبایت را بر سر دنیا کشیدی تا روحی تازه در کالبد خاک و خاکیان دمیده شود

 

پاهایت زمین را به تولد زمزمی در هر گام وا میداشت

 

و سرازیری این چشمه بود که جان عالمی را سیراب کرد

 

آمدنت یعنی خیزش انسان برخود و بر جهل روزهای بی تو زیستن!

 

با آمدنت قلم سپید پرهیزگاری بر قلبهای کشیدی

 

بدان سان که سیاهی  بلال ها در پس آن ناپدید شد!

 

اذان بر لبان مردی سیاه نقش میبست

 

آن هنگام که بتها لب فروبسته از جبر ناتوانی٬به تماشا نشسته بودند!

 

تاریکی خلوت غارگون تنهایی

 

چه خورشیدی در دل پرورانده!

 

و تنها یک پرسش بی پاسخ درونم رشد میکند

 

آی اهالی زمین

 

آیا نور را میشود انکار کرد؟

 

 

منبع: mokhtarnameh72.blogfa.com

/ 0 نظر / 6 بازدید