وبلاگicon
دعبل مردى که دار خود را به دوش مى کشید - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

دعبل مردى که دار خود را به دوش مى کشید

دعبل بسال 148 هجرى در کوفه متولد شد

از دانشمندان و شاعران و ادیبان بزرگ و توانا و زبردست و با شهامتى که همواره در پیشانى تاریخ مى درخشد، و او را با شهامت ترین شاعر تاریخ در حقگوئى خوانده اند، دعبل خزاعى است .(221)
دعبل بسال 148 هجرى در کوفه متولد شد، و بیشتر سکونتش در بغداد بود، و در سن 98 سالگى به شهادت رسد.
او از شیعیان بنام و آگاه به علم کلام بود و درباره طبقات شعرا کتابى تاءلیف کرد و دیوان شعراء 300 صفحه است .
دعبل مسافرتهاى زیادى کرد از حجاز و یمن گرفته تا رى و خراسان و قم و نقاط دیگر مى گشت ، به گفته ابوالفرج دراغانى (ج 18 ص 36) گاهى دعبل سالها از مردم پنهان مى شد و دور دنیاى آن روز به گردش مى پرداخت .
زبان او چون شمشیرى بران ، همواره براى بزرگداشت حق و کوبیدن باطل ، در جولان بود، او هرگز ستمگران را مدح نمى کرد بلکه به عکس با اشعار پر مغز به شرح ستمکاریهاى آنان مى پرداخت ، قدرت شعر و بیان او به اندازه اى بود که بر اندام ستمگران و زمامداران خودکام لرزه مى انداخت .
شما درباره رادمردى که مى گفت :
((من چوبه دارم را مدت پنجاه سال است بدوش مى کشم ولى آن کس که مرا به دار بزند نیافته ام .))
چه تصور مى کند؟
به محمد بن عبدالملک (وزیر) گفتند:
چرا دعبل را بخاطر قصیده اش که در آن از تو بدگوئى کرده ، مجازات نمى کنى ؟
در پاسخ گفت :
((دعبل دار خود را به گردن نهاده و با آن گردش مى کند و مدت سى سال است که در جستجوى کسى است تا او را با آن به دار زند، او باکى ندارد.)) (222)
دعبل اشعارى در هجو ابراهیم بن مهدى (عموى ماءمون ) سرود، ابراهیم سخت ناراحت شد و به ماءمون شکایت کرد و گفت :
من و تو از یک منسب و ریشه ایم ، دعبل مرا هجو کرده است ، انتقام مرا از او بگیر.
ماءمون گفت :
شاید آن شعر معروفش را مى گوئى ؟
ابراهیم گفت :
این بعضى از آنها است ، مرا به بدتر از آن نکوهش کرده است .
ماءمون گفت :
تو در این باره از من پیروى کن ، او مرا هجو کرده و من نادیده گرفتم .
ابراهیم گفت :
اى خلیفه ! خدا حلمت را زیاد کند، ما هم از حلم تو پیروى مى کنیم (223)
احمد بن اسحاق مى گوید:
دعبل را دیدم و به او گفتم :
تو شجاعترین و پرجراءت ترین مردم هستى ، زیرا آن اشعار کوبنده و رسوا کننده را درباره ماءمون گفتى ، آن هم در دوران حکومت و قدرت بى نظیر او، دعبل پاسخ گفت :
((اى ابااسحاق ! من چهل سال است که دار خود را به دوش مى کشم ولى آن کس که مرا دار بزند نمى یابم .))


قصیده معروف ((مدارس آیات ))

دعبل شنید حضرت رضا (ع ) به خراسان آمده است ، قصیده تکان دهنده و پرشور ((مدارس آیات )) را که به قصیده ((تائیه )) معروف است ، سرود و به قصد ((مرو)) خراسان براى شرفیابى به حضور حضرت رضا علیه السلام عازم گردید، وقتى که خدمت حضرت رسید، عرض کرد:
اى فرزند پیامبر! قصیده اى در شاءن شما گفته ام و با خود عهد کرده ام که پیش ‍ از شما نزد هیچکس نخوانم ، حضرت فرمود:
بخوان ، او آن قصیده را (که بسیار مفصل است ).
از اینجا شروع کرد:
مدارس آیات خلت من تلاوة
و مخزن وحى مقفر العرصات (224)
اءرى فیئهم فى غیرهم متقسما
و ایدیهم من فیئهم صفرات (225)
تا به اینجا رسید:
و قبر ببغداد لنفس زکیة
تضمنها الرحمن فى الغرفات
((و قبرى در بغداد است که مربوط به جان پاک (امام موسى بن جعفر) است خداوند مهربان او را در غرفه هاى بهشت جاى داده است .))
وقتى که دعبل به اینجا رسید، حضرت رضا (ع ) فرمود: آیا شعرى به قصیده ات اضافه نکنم ؟ دعبل عرض کرد: نهایت افتخار است ، امام فرمود بگو:
و قبر بطوس یالها من مصیبة
توقد بالاحشاء فى الحرقات (226)
الى الحشر حتى یبعث الله قائما
یفرج عناالهم و الکربات (227)
دعبل گفت : اى فرزند پیامبر! این قبرى که در خراسان است ، آنرا نمى شناسم از کیست ؟
امام فرمود: آن ، قبر من است .


پیراهن امام و اهل قم

امام هشتم پس از شنیدن قصیده دعبل ، به او فرمود همینجا باش کارى دارم ، سپس وارد خانه شد، پس از چند لحظه ، خادم حضرت نزد دعبل آمد و گفت :
مولایم فرمود: این کیسه صد دینار را بگیر و در راه معاش خود مصرف کن .
دعبل گفت : به خدا سوگند، من به خاطر طمع به اینجا نیامدم ، کیسه پول را رد کرد و گفت به مولایم عرض کنید، من بسیار علاقمندم که لباسى از شما را داشته باشم تا به عنوان تیمن و تبرک ببرم .
خادم پیام دعبل را به حضرت رضا (ع ) رساند، حضرت پیراهنى مخصوص ‍ که خود آنرا مى پوشید، با همان کیسه براى دعبل فرستاد و فرمود:
به دعبل بگو پولها را قبول کن زیرا مورد احتیاج تو خواهد شد خادم سخن امام (ع ) را به دعبل رساند.
دعبل پیراهن و پول را گرفت و روانه وطن شد، در راه با قافله اى همسفر گردید، وقتى که به ((قوهان )) رسیدند، دزدان و راهزنان سر رسیدند و به غارت قافله پرداختند، دعبل نیز از دستبرد آنها در امان نماند. سپس دزدان آن اموال را بین خود تقسیم کردند... اما وقتى که دعبل را شناختند تمام اموال مسروقه را به صاحبانشان پس دادند.
دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسید، شیعیان قم دور دعبل را گرفتند، و از او درخواست کردند که قصیده معروف خود را براى آنان بخواند، دعبل آنها را به مسجد جامع قم برد، و بالاى منبر رفت و اشعار حماسه اى خود را در زمان اقتدار ماءمون خواند. (228)
مردم ارادت خود را نسبت به خاندان پیامبر (ص ) و بغض خود را از قدرتهاى ظالم به صورت پول و صله شعر جلو دعبل مى ریختند.
و چون شنیده بودند که حضرت رضا (ع ) لباس خود را به او بخشیده است ، خواستند با التماس آنرا از او به هزار دینار بخرند، او قبول نکرد و سرانجام با اصرار و اجبار قطعه اى از آنرا به هزار دینار گرفتند.
دعبل از قم عازم وطن شد، ولى وقتى که به وطن رسید، دید خانه او را دزدان غارت کرده اند در این هنگام پى به سخن حضرت رضا (ع ) برد که هنگام عطاى کیسه دینار به او فرمود:
اینها را داشته باش که روزى به آن نیاز پیدا مى کنى !
دعبل سکه ها را که نام امام بر آن بود به شیعیان عراق فروخت و در برابر هر دینار، صد درهم گرفت و وضع زندگى خود را دوباره مرتب کرد.(229)


ماءمون عمامه را به زمین مى کوبد

دعبل همچنان با عزمى ثابت ، و هدفى خلل ناپذیر با شمشیر بیان با دشمنان اهلبیت (ع ) پیکار مى کرد، تا هنگامى که خبر شهادت امام هشتم (ع ) به گوشش رسید، با این خبر در دنیائى از التهاب و سوز و گداز فرو رفت ، به این مناسبت قصیده اى در مصیبت آنحضرت و بدگوئى از دشمنان آن بزرگوار سرود که بنام قصیده ((رائیه )) معروف است ، ماءمون از این قصیده اطلاع پیدا کرد، براى دعبل امان نامه اى نوشت تا دعبل نزد ماءمون برود و آن قصیده را بخواند.
دعبل نزد ماءمون رفت ، نخست چنین قصیده اى را انکار کرد، ولى وقتى که از امان دادن ماءمون کاملا مطمئن شد، به خواندن آن قصیده شروع کرد تا به اینجا رسید:
یا امة السوء ما جازیت احمد من
حسن البلاء على الایات و السور
خلفتموه على الابناء حتى مضى
خلافة الذئب فى النفاد ذى بقر
((اى امت حق ناشناس ! حق پیامبر را مراعات نکردید در مورد پاداش ‍ ابلاغ او آیات و سوره ها را، و پس از رحلت او خلافت او را تغییر دادید تا گرگها بر مسند خلافت نشستند...))
همچنان اشعار را خواند تا به اینجا رسید:
قبران فى طوس خیر الناس کلهم
و قبر شرهم هذا من العبر
ما ینفع الرجس فى قرب الزکى ولا
على الزکى بقرب الرجس من ضرر
هیهات کل امرء رهن بما کسبت
له یداه فخذ ما شئت او تذر
((در خراسان دو قبر است که یکى از آنها از بهترین همه مردم (قبر حضرت رضا) و دیگرى قبر بدترین همه مردم (قبر هارون ) است ، و این از پندهاى روزگار است ، پلیدى در جوار پاکى ، نفعى نمى برد، و پاک از پلید ضرر نمى بیند، هر کسى در گرو عمل خودش مى باشد، اى شنونده هر کدام خوبست بگیر و هر کدام پلید است واگذار.))
قصیده دعبل به پایان رسید، او در این قصیده ماءمون و پدرانش را گرگ معرفى کرد و با ظرافت شاعرانه ، آنانرا پلیدترین مردم خواند.
ماءمون چاره اى در ظاهر ندید جز اینکه سخن دعبل را تصدیق کند و لذا عمامه را از سر گرفت و به زمین کوبید و گفت :
به خدا راست گفتى !


شهادت پیرمرد 98 ساله

98 سال از عمر دعبل گذشت ، ولى اشعار و بیانات پرتوان او آن چنان کینه و انتقام دشمن را بر ضد او برانگیخته بود که همین موضوع سرانجام موجب مرگ او شد، و او را به کام مرگ فرو برد.
او براى نجات خود از چنگال دشمن به اهواز گریخت ، مالک بن طوق (یکى از حکام جور که دعبل با اشعار خود او را هجو کرده بود) مرد زیرک ولى پول پرستى را ماءمور قتل دعبل کرد، به او براى اجراى این امر ده هزار درهم داد، او به خاطر ده هزار درهم در تعقیب دعبل شب و روز نمى شناخت ، تا اینکه دعبل را در قریه اى از نواحى ((سوس )) پیدا کرد، سرانجام شبى او را غافلگیر نمود، و بعد از نماز شام سرنیزه مسمومى را به پاى او فرو برد، و این ضربه آنچنان کارى بود، که دعبل در همان شب در آن قریه شهید شد، قبرش (طبق قول بعضى ) در همانجا است .
او با یک دنیا شهامت و افتخار از این جهان فانى درگذشت ، اما اشعار تکان دهنده او هنوز به دلها و جانها روح مى دمد و الهام مى بخشد.
پس از شهادتش او را در خواب دیدند که لباس سفید پوشیده ، از علت آن پرسیدند، جواب داد:
اشعارم را براى پیامبر (ص ) خواندم ، آنحضرت مرا تحسین و شفاعت کرد و لباسهائى که بر تن مبارکش بود به من بخشید.(230)

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.