وبلاگicon
کمیت اشعر الاولین والاخرین - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

((کمیت )) شاعر آگاه و مسئول

کمیت ، برجسته ترین شاعران گذشته و آینده

در روزگارى که بنى امیه صداها را در سینه ها، و نفس ها را در گلوها خفه کرده بودند، و بر روى اجساد آزادگان ، مسند خلافت خود را پهن کرده و با رژیم غضب و جنایت حکومت مى کردند، آزاد مرد شجاع و آگاهى بنام ((کمیت )) (210) بپا خاست و با شمشیر زبان و قدرت بیان ، بر ضد وضع نابسامان زمان ، پیکار کرد.
کمیت شاعرى دانشمند و ادیب و نیرومند بود که او را به ((اشعر الاولین والاخرین )) (برجسته ترین شاعران گذشته و آینده ) لقب داده اند. (211)
او بر همه شاعران زمان جاهلیت و اسلام برترى داشته و بعلاوه خطیبى توانا، فقیهى برجسته ، حافظ قرآن ، نویسنده و آگاه به علم انساب و سخاوتمند بوده است . (212)
او در ادبیات بر ادیبان و شعراى زمان خود، ریاست و فوق العادگى داشت . (213)
کمیت با اینکه در زمان حکومت بنى امیه به سر مى برد، و در آن زمان مدح کردن اهلبیت (ع ) جرم و مساوى با کشتن بود، اشعار پرمعنائى در شاءن اهلبیت (ع ) گفت و در مدینه خدمت امام باقر (ع ) شرفیاب شد و بعضى از شعرهایش را براى امام (ع ) قرائت کرد، وقتى که به این شعر رسید:
و قتیل بالطف غودر منهم
بین غوغا امة و طغام
یعنى شهید کربلا هنگامى که مى خواست سخن بگوید و مردم را آگاه کند با هیاهو و غوغا مانع شنیدن سخنان او گردیدند.
امام (ع ) با شنیدن این شعر گریه کرد و فرمود:
اى کمیت اگر نزد ما ثروت و مالى بود به تو مى دادیم ، اما همان جمله اى را که پیامبر (ص ) به حسان بن ثابت فرمود، درباره تو مى گویم :
((تا آنگاه که از ما اهلبیت پیامبر، دفاع مى کنى مشمول تاءیید و یارى روح القدس باشى .))
کمیت از محضر امام (ع ) بیرون آمد، با عبدالله فرزند حسن بن امام مجتبى (ع ) ملاقات کرد، و اشعارش را براى او نیز خواند، عبدالله به او فرمود:
مزرعه اى به چهار هزار دینار خریده ام و این سند آن است ، مى خواهم آنرا به تو بدهم . کمیت گفت :
پدر و مادرم به فدایت من درباره غیر شما براى پول و دنیا شعر مى گویم ، اما به خدا سوگند درباره شما براى خدا گفته ام ، چیزى را که براى خدا قرار داده ام پول و قیمتى براى آن نخواهم گرفت .
عبدالله خیلى اصرار کرد، او سند را قبول کرد و رفت ، پس از چند روز به خانه عبدالله آمد و گفت :
پدر و مادرم فدایت اى پسر پیامبر! حاجتى دارم .
عبدالله : حاجتت چیست ؟ که برآورده است .
کمیت : آیا هر چه باشد؟
عبدالله : آرى .
کمیت : این سند را از من بپذیر و مزرعه را به ملک خود برگردان . سند را نزد عبدالله نهاده و عبدالله نیز آنرا پذیرفت .
پس از این جریان ، مردى از بنى هاشم به چهار نفر از غلامانش دستور داد که به خانه هاى بنى هاشم مراجعه نمایند و اعلام کنند که کمیت درباره بزرگداشت شما هنگامى شعر گفته که دیگران از ترس بنى امیه سکوت کرده اند، ولى او جانش را در معرض خطر قرار داد، آنچه مى توانید به او پاداش دهید، مردها به فراخور حال خود، انعام دادند و زنها زینتهاى خود را درآورده و به او بخشیدند، حدود صد هزار درهم جمع شد، آنها را نزد کمیت آوردند و تقدیم کردند و گفتند این پول ناقابل را از ما بگیر. و براى تاءمین معاش خود صرف کن !
کمیت آنرا گرفت و گفت چه بسیار پاکیزه است این مال که به من بخشیده اید، اما اشعار من فقط به عنوان بزرگداشت خدا و پیامبرش بوده است ، چیزى از مال دنیا را نخواهم گرفت ، اینها را به صاحبانش برگردانید، هر چه اصرار کردند نپذیرفت . (214)
در بعضى از روایات آمده کمیت هیچ پولى را در راه انجام وظیفه شناساندن خاندان نبوت نگرفت ، فقط جامه اى از امام سجاد (ع ) و امام باقر (ع ) و امام صادق (ع ) طلبید که آنرا پوشیده باشند و بدنهاى پاکشان با آن جامه تماس ‍ پیدا کرده باشد آنها نیز قبول نموده هر یک قطعه اى از جامه خود را به او عنایت کردند.(215)


نقشه عجیبى براى قتل کمیت

قصائد و اشعار آبدار و پر مغز کمیت ، همچون پتکى بود که بر مغز دشمن کوبیده مى شد و چونان نورى بود که قلبهاى مؤ منین را روشن مى ساخت ، بعضى از قصائد او در مدح اهلبیت (ع ) و هجو دشمنان آنها، آنچنان مؤ ثر و نافذ بود که دشمن را به آتش مى کشاند.
خالد بن عبدالله قسرى (حاکم کوفه از ناحیه هشام بن عبدالملک ) روزى یکى از قصائد کمیت را که در هجو آنها گفته بود شنید، بسیار ناراحت شد و سوگند یاد کرد که کمیت را به کشتن دهد.
و لذا براى قتل کمیت ، نقشه عجیبى به این شرح طرح کرد:
30 کنیز خرید که از جهت زیبائى و ادب و کمال ممتاز بودند، و از بهترین اشعار کمیت به نام ((هاشمیات )) را به آنها یاد داد و آنها را مخفیانه بوسیله برده فروشى به سوى هشام فرستاد. هشام همه آنها را خرید، در مجالس بزم با آنها ماءنوس شد، و آنها را در سخن گفتن بسیار فصیح و ادیب و خوش بیان یافت ، از تلاوت قرآن سؤ ال کرد، آنها بسیار عالى تلاوت قرآن کردند، از شعر و خواندن اشعار جویا شد، آنها شعرهاى حماسه اى و پرتوان کمیت را خواندند که خالد آن اشعار را به آنها تعلیم داده بود.
اشعار کمیت ، خلیفه را تکان داد و سخت آزرد، به طورى که تصمیم قتل شاعر را گرفت و چنین گفت :
واى بر گوینده این شعرها، کیست شاعر این اشعار؟!
- شاعر این اشعار شخصى به نام ((کمیت )) است .
- واى بر او، او در چه شهرى است ؟
- در عراق ، کوفه !
هشام به خالد نوشت ، دست و پاى کمیت را قطع کند و گردن او را بزند و خانه اش را خراب نماید و او را بر ویرانه هاى خانه اش به دار بیاویزد کمیت از همه جا بى خبر بود، ناگهان اطراف خانه اش را محاصره کردند و او را گرفته به طرف زندان روانه ساختند.(216)
آرى همانطور که تصور مى رفت ، براى اینکه دیگر صداى کمیت شنیده نشود و کسى جراءت خواندن قصائد او را نداشته باشد باید او در میان چهار دیوار تنگ زندان قرار گیرد و زمزمه اش در همانجا حبس گردد!


آزادى کمیت از زندان

حاکم ((واسط)) به نام ((ابان )) از دوستان کمیت بود، او براى آزادى کمیت از زندان نقشه عجیب ذیل را طرح کرد:
غلامى را با استرى به سوى کمیت فرستاد، به غلام گفت اگر کمیت را از زندان فرار دهى ، آزاد هستى و استر نیز مال تو باشد و براى کمیت نامه نوشت که مى دانم سرانجام تو مرگ است ، مگر خدا فرجى کند، فکر مى کنم همسرت ((حبى )) را به ملاقات خود طلب کنى ، آنگاه که به زندان براى ملاقات آمد، نقاب او را بگیر و لباس او را بپوش و از زندان بیرون رو، امید آنکه گرفتار نگردى !
غلام نامه ((ابان )) را برداشت و سوار بر استر شد و از واسط بیرون آمد تا به کوفه رسید، بامداد بطور ناشناس به در زندان رفت و کمیت را از نقشه ابان آگاه کرد.
کمیت به همسرش پیغام داد و او را از جریان مطلع نمود، همسر شجاع کمیت ، با دو نفر زن دیگر به عنوان ملاقات کمیت به زندان آمدند کمیت به همسر خود گفت :
اى دختر عمویم بر خود و دودمانت ترسان مباش ، اگر براى تو خطرى داشت این نقشه را پیاده نمى کردم ، همسر، با کمال میل پیشنهاد شوهرش ‍ کمیت را پذیرفت (217) لباسهاى کمیت را به تن کرد و لباسها و نقاب خود را به شوهر پوشاند، یکى دوبار او را ((ورانداز)) کرد، گفت : هیچ معلوم نیست ، فقط مردانگى شانه هایت پیدا است ، عیبى ندارد به نام خدا خارج شو!
کمیت با دو زن دیگر از زندان بیرون آمدند، و کسى از ماءمورین متوجه نشد، کمیت وقتى که از زندان بیرون آمد، جمعى از جوانان بنى اسد، مراقب اوضاع بودند که کسى کمیت را نشناسد، او را همراهى نمودند تا به محلى از شهر کوفه رسیدند، در آن محل ، مردى از بنى تمیم ، کمیت را شناخت و فریاد زد به خدا مرد است ، و به غلامش دستور داد تا او را تعقیب کند.
ابوالوضاح یکى از بستگان کمیت بر او بانگ زد که چرا دنبال زن مردم افتاده اى و به استر او اشاره کرد، در این هنگام برگشت ، و به این ترتیب کمیت را سالم به منزل رساندند.
اما در زندان ، پس از مدتى زندانبانان دیدند، ملاقات طول کشید کمیت را صدا زدند، جوابى نشنیدند، وارد زندان شدند تا از او خبرى بگیرند، با زنى روبرو شدند که لباسهاى کمیت را در بر کرده بود، آنها با کمال ناراحتى و تعجب به خانه حاکم کوفه رفتند و جریان توطئه را گزارش دادند، حاکم همسر کمیت را احضار کرد و به او گفت :
((اى دشمن خدا علیه فرمان خلیفه توطئه اى ترتیب دادى و دشمن خلیفه را از زندان فرار دادى )) و او را سخت تهدید کرد که باید او را تحویل دهى . بنى اسد به حمایت از همسر کمیت ، اجتماع کردند و به حاکم گفتند به این زن چه کار دارى ، توطئه اى در کار بود او در آن قرار گرفت و نفهمید. حاکم هم از اجتماع عده اى جوانمرد آگاه ، ترسید و همسر شجاع کمیت را آزاد کرد. (218)


شهادت کمیت

شمشیر زبان کمیت که چونان شراره هاى آتش بر سر و روى خلفاى بنى امیه مى ریخت و سر تا پاى آنها را مى سوزاند، بالاخره کار خود را کرد و شربت شهادت را در کام او ریخت .
دشمن زخم خورده در کمین او بود، سرانجام ضمن توطئه اى ، هشت نفر از طرف یوسف بن عمر ثقفى (حاکم کوفه ) ماءموریت پیدا کردند، و با شمشیرهاى برهنه بر کمیت حمله نمودند و از او جدا نشدند تا به مرگ او یقین نمودند. پسر کمیت (219) مى گوید:
هنگام مرگ پدرم ، حاضر بودم ، در آن لحظات آخر چشمهایش را باز کرد و سه بار گفت :
اللهم آل محمد (خدایا دودمان پیامبر) تا آنکه در راه عقیده اش جام شهادت نوشید. (220

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.