وبلاگicon
مبارزات عبدالله محض و فرزندان او - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

عبدالله محض فرزند حسن مثنى ، و فرزندانش همچون محمد (ملقب به نفس زکیه ) و ابراهیم از مردان آگاه و شجاع و غیور بودند، که به خوبى درک کرده بودند که تا هر زمان قدرت خلافت اسلامى و رهبرى آن در دست بنى امیه است ، از اسلام عزیز جز نامى باقى نمى ماند و قوانین عالیقدر اسلام زیر چکمه بنى امیه از بین مى رود. از این رو با عزمى راسخ و نهضتى پیگیر و دامنه دار بر ضد حکومت بنى امیه به تلاش پرداختند، تا آن هنگام که ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان (یازدهمین خلیفه اموى ) کشته شد،
اقتدار بنى امیه رو به ضعف و زوال رفت ، در این موقع عبدالله محض و دو پسرش محمد و ابراهیم و برادرش محمد دیباح و عده اى از بنى هاشم و بنى عباس که از آنها منصور دوانیقى و برادران او سفاح و ابراهیم بودند از فرصت استفاده کرده در ابواء (194) اجتماع کردند و با پسران عبدالله محض به عنوان خلافت بیعت نمودند، و ((محمد)) (ملقب به نفس ‍ زکیه ) را به عنوان خلیفه نصب نمودند.(195)
محمد و ابراهیم فرزندان عبدالله همواره با تبلیغات دامنه دار بر ضد حکومت پلید بنى امیه ، مردم را به دور خود مى خواندند، و در فکر نهضت اساسى و گرفتن دستگاه حکومت بودند.
ولى طولى نکشید که حکومت بنى امیه سرنگون شد، اما بنى عباس ‍ حکومت را به دست گرفتند، محمد و ابراهیم که بنى عباس را مى شناختند از این نظر که بقول معروف سگ زرد برادر شغال است ، سخت از این پیش ‍ آمد ناراحت بودند، مدتى براى حفظ خود، خود را پنهان کردند و در پى فرصت مى گشتند که آب از دست رفته را بجوى خود برگردانند.
سفاح وقتى که بر مسند خلافت نشست هیچگاه از یاد این دو نفر بیرون نمى رفت ، و همواره در فکر این بود که مبادا این دو مرد آزاده نهضت و شورش کنند.
سفاح ، مکرر عبدالله محض را احضار مى کرد و از او درباره پسرانش جویا مى شد، تا اینکه روزى به عبدالله گفت :
پسران خود را تو پنهان کرده اى و بدانکه هر دو پسرانت را خواهم کشت .
پس از سفاح ، وقتى منصور بر مسند خلافت نشست ، او بیش از برادرش در مورد پسران عبدالله ، هراس داشت ، از این رو در تعقیب آنها کوشش فراوان کرد، و در سنه 140 به عنوان حج به مکه رفت و سپس به مدینه مراجعت کرد و در مدینه عبدالله محض را طلبید و از پسرانش جویا شد، عبدالله اظهار بى اطلاعى کرد، منصور سخت به عبدالله تندى کرد و به او ناسزا گفت و سپس دستور داد تا او را در مدینه زندانى کردند و مرد جلادى بنام ریاح بن عثمان را ماءمور زندان نمود، و پس از عبدالله عده دیگرى را نیز گرفتند و زندانى کردند، و در زندان ، فوق العاده به آنها سخت مى گرفتند به گونه اى که تدریجا یکى پس از دیگرى در زندان از بین مى رفتند.
زندان بقدرى سخت بود که ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین از اسحاق بن عیسى روایت مى کند، روزى عبدالله محض در زندان براى پدرم پیغام داد که نزد من بیا، پدرم از منصور اجازه گرفت و به زندان رفت ، عبدالله گفت تو را خواستم که برایم قدرى آب بیاورى ، زیرا خیلى تشنه ام پدرم شخصى را فرستاد، کوزه آبى به زندان بردند، عبدالله همینکه کوزه را به دهان گذاشت که از آن آب بیاشامد، یکى از ماءموران زندان سر رسید و چنان با لگد به آن کوزه زد، که آن کوزه به دندان عبدالله خورد و چند دندان او را شکست . (196)
سه سال بدین منوال گذشت . ولى هر چه بر شدت افزودند، عبدالله جاى پسران خود را نشان نداد، تا آنجا که گفت : امتحان من از ابراهیم خلیل شدیدتر است ، چه آنکه او ماءمور ذبح فرزندش شد و این ذبح اطاعت از خدا بود ولى به من امر مى کنند که جاى فرزندانم را نشان دهم تا آنها را بکشند، در صورتى که کشتن آنها معصیت خدا است . (197)
سرانجام محمد و ابراهیم ، قیام کردند، و کشته شدند و به دستور منصور، سر ابراهیم را بزندان نزد عبدالله بردند، و عبدالله نیز پس از مدتى در زندان از دنیا رفت . (198)

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.