وبلاگicon
آل حسن - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

مبارزات قهرمانانه آل حسن (ع )

یکى از فرازهاى جالب و حساس تاریخ اسلام ، که نمودار فداکارى و جوانمردى مردان آزاده و غیورى است که در راه دو وظیفه مقدس امر به معروف و نهى از منکر، تا آخرین امکان و توان خود در برابر طاغوت زمانشان منصور دوانیقى و غیر او از بنى امیه و بنى عباس ایستادگى کردند و سرانجام در این راه شهد شهادت نوشیدند، داستان نهضت قهرمانانه آل امام حسن مجتبى (ع ) است .
شایسته است در این بخش ، بطور فشرده نخست از منصور و سپس از چگونگى نهضت آل حسن (ع ) در برابر او، سخنى به میان بیاوریم :
منصور دوانیقى در سال 136 هجرى پس از فوت برادرش عبدالله سفاح ، به عنوان دومین خلیفه عباسى بر مسند خلافت نشست و قریب 22 سال خلافت کرد.
او مردى بسیار جبار و سفاک و بد اندیش بود و با آل على (ع ) سخت دشمنى مى کرد، و هر کجا آنها را مى یافت به بهانه هاى مختلف به کشتن آنها اقدام مى نمود، و علت این دشمنى این بود که او مى خواست بطور خودمختار و مستبد، به نام حکومت و امپراطورى عظیم اسلامى ، هر چه را که مى خواست ، انجام دهد، ولى مردان آگاه و آزاده اى چون امام صادق (ع ) و آل على (ع ) و آل حسن (ع ) هرگز تن به این شیوه جاهلى نمى دادند. او رئیس مذهب ، امام صادق (ع ) را مسموم کرد و بسیارى از مردان بزرگ و پارسا و غیور از اهلبیت (ع ) را کشت که از جمله آنها از آل حسن (ع ) بودند، مانند عبدالله محض (191)، و فرزندانش چون ابراهیم و محمد (معروف به نفس زکیه ) و برادرانش چون محمد دیباج ، حسن مثلث (192) و فرزندان حسن مثلث ، على و عبدالله و عباس ، و على بن حسن بن زید بن حسن بن مجتبى (ع ) و... مى باشند.
و ناگفته نماند که عده اى از مردان آل حسن (ع ) بعد از منصور نیز در راه مقدس امر به معروف و نهى از منکر، نهضت کردند، مانند حسین بن على (فرزند حسن مثلث ) شهید قهرمان ((فخ )) و همراهان او همچون یحیى و سلیمان و ادریس فرزندان عبدالله محض و ابراهیم بن اسماعیل طباطبا و...که در عصر خلافت موسى هادى برادر هارون الرشید، در راه مبارزه شهید شدند.(193)
براى ترسیم چگونگى مبارزات این سلحشوران حسنى ، کافى است که بطور اختصار از چند تن از معاریف آنها، یعنى عبدالله محض و دو فرزندش ‍ محمد (نفس زکیه و ابراهیم قتیل باخمرى ) و سپس حسن مثلث و حسین بن على (شهید فخ ) اسم ببریم .


مبارزات پیگیر عبدالله محض و فرزندان او

عبدالله محض فرزند حسن مثنى ، و فرزندانش همچون محمد (ملقب به نفس زکیه ) و ابراهیم از مردان آگاه و شجاع و غیور بودند، که به خوبى درک کرده بودند که تا هر زمان قدرت خلافت اسلامى و رهبرى آن در دست بنى امیه است ، از اسلام عزیز جز نامى باقى نمى ماند و قوانین عالیقدر اسلام زیر چکمه بنى امیه از بین مى رود. از این رو با عزمى راسخ و نهضتى پیگیر و دامنه دار بر ضد حکومت بنى امیه به تلاش پرداختند، تا آن هنگام که ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان (یازدهمین خلیفه اموى ) کشته شد،
اقتدار بنى امیه رو به ضعف و زوال رفت ، در این موقع عبدالله محض و دو پسرش محمد و ابراهیم و برادرش محمد دیباح و عده اى از بنى هاشم و بنى عباس که از آنها منصور دوانیقى و برادران او سفاح و ابراهیم بودند از فرصت استفاده کرده در ابواء (194) اجتماع کردند و با پسران عبدالله محض به عنوان خلافت بیعت نمودند، و ((محمد)) (ملقب به نفس ‍ زکیه ) را به عنوان خلیفه نصب نمودند.(195)
محمد و ابراهیم فرزندان عبدالله همواره با تبلیغات دامنه دار بر ضد حکومت پلید بنى امیه ، مردم را به دور خود مى خواندند، و در فکر نهضت اساسى و گرفتن دستگاه حکومت بودند.
ولى طولى نکشید که حکومت بنى امیه سرنگون شد، اما بنى عباس ‍ حکومت را به دست گرفتند، محمد و ابراهیم که بنى عباس را مى شناختند از این نظر که بقول معروف سگ زرد برادر شغال است ، سخت از این پیش ‍ آمد ناراحت بودند، مدتى براى حفظ خود، خود را پنهان کردند و در پى فرصت مى گشتند که آب از دست رفته را بجوى خود برگردانند.
سفاح وقتى که بر مسند خلافت نشست هیچگاه از یاد این دو نفر بیرون نمى رفت ، و همواره در فکر این بود که مبادا این دو مرد آزاده نهضت و شورش کنند.
سفاح ، مکرر عبدالله محض را احضار مى کرد و از او درباره پسرانش جویا مى شد، تا اینکه روزى به عبدالله گفت :
پسران خود را تو پنهان کرده اى و بدانکه هر دو پسرانت را خواهم کشت .
پس از سفاح ، وقتى منصور بر مسند خلافت نشست ، او بیش از برادرش در مورد پسران عبدالله ، هراس داشت ، از این رو در تعقیب آنها کوشش فراوان کرد، و در سنه 140 به عنوان حج به مکه رفت و سپس به مدینه مراجعت کرد و در مدینه عبدالله محض را طلبید و از پسرانش جویا شد، عبدالله اظهار بى اطلاعى کرد، منصور سخت به عبدالله تندى کرد و به او ناسزا گفت و سپس دستور داد تا او را در مدینه زندانى کردند و مرد جلادى بنام ریاح بن عثمان را ماءمور زندان نمود، و پس از عبدالله عده دیگرى را نیز گرفتند و زندانى کردند، و در زندان ، فوق العاده به آنها سخت مى گرفتند به گونه اى که تدریجا یکى پس از دیگرى در زندان از بین مى رفتند.
زندان بقدرى سخت بود که ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین از اسحاق بن عیسى روایت مى کند، روزى عبدالله محض در زندان براى پدرم پیغام داد که نزد من بیا، پدرم از منصور اجازه گرفت و به زندان رفت ، عبدالله گفت تو را خواستم که برایم قدرى آب بیاورى ، زیرا خیلى تشنه ام پدرم شخصى را فرستاد، کوزه آبى به زندان بردند، عبدالله همینکه کوزه را به دهان گذاشت که از آن آب بیاشامد، یکى از ماءموران زندان سر رسید و چنان با لگد به آن کوزه زد، که آن کوزه به دندان عبدالله خورد و چند دندان او را شکست . (196)
سه سال بدین منوال گذشت . ولى هر چه بر شدت افزودند، عبدالله جاى پسران خود را نشان نداد، تا آنجا که گفت : امتحان من از ابراهیم خلیل شدیدتر است ، چه آنکه او ماءمور ذبح فرزندش شد و این ذبح اطاعت از خدا بود ولى به من امر مى کنند که جاى فرزندانم را نشان دهم تا آنها را بکشند، در صورتى که کشتن آنها معصیت خدا است . (197)
سرانجام محمد و ابراهیم ، قیام کردند، و کشته شدند و به دستور منصور، سر ابراهیم را بزندان نزد عبدالله بردند، و عبدالله نیز پس از مدتى در زندان از دنیا رفت . (198)


نهضت محمد (نفس زکیه ) در مدینه

محمد فرزند عبدالله محض ، از مردان شجاع و غیور تاریخ اسلام است ، که بر اثر کثرت عبادت و پارسائى او را ((نفس زکیه )) (وجود پاک ) مى خواندند، او در این مدتى که مخفى بود، همواره در اندیشه نهضت بر ضد حکومت ظالمانه منصور بسر مى برد و تا آنجا که امکان داشت ، کمک مى طلبید و براى یک نهضت اساسى تدارک مى دید، تا آن زمان که بسال 145 هجرى در ماه رجب همراه 250 نفر وارد مدینه شد و صداى تکبیر را بلند کرد و علنا بر ضد منصور پرچم برافراشت ، و با همراهان درب زندان مدینه را شکستند و زندانیان بى گناه را آزاد ساختند او مردم را به دور خود جمع نمود و به منبر رفت و هدف خود و جنایت ها و ستمهاى حکومت منصور را تشریح نمود و طولى نکشید که حجاز را قبضه کرد.
منصور از راههاى گوناگون براى تسلیم شدن محمد وارد شد ولى نتیجه نگرفت ، سرانجام از راه جنگ وارد شد و عیسى بن موسى برادرزاده خود را با چهار هزار سوار و دو هزار پیاده براى مقابله با محمد، به مدینه فرستاد.
محمد با همراهان اندک خود، در برابر سپاه مجهز منصور مردانه مى جنگیدند، در این میان محمد لیست اسامى بیعت کنندگان با او را سوزاند، و سپس فریاد زد که اکنون مرگ براى من گوارا است ، و اگر آن لیست را از بین نمى بردم ، اسامى آنها به اطلاع منصور مى رسید، و عده زیادى کشته مى شدند.
محمد و همراهان همچنان با کمال شهامت مى جنگیدند، حتى چند بار ((عیسى بن موسى )) تقاضاى آتش بس کرد، ولى محمد که از حیله و نیرنگ او آگاهى داشت ، به جنگ ادامه داد، اما در این بحران دشوار، بیعت کنندگان ، اطراف محمد را خالى کردند و تنها 316 نفر با او ماندند، این مردان با شهامت گویا مرگ را به دوش مى کشیدند، آنقدر جنگیدند تا شهید شدند.(199)


نهضت ابراهیم در بصره

ابراهیم در سنه 145 پرچم مخالفت با حکومت منصور را برافراشت

در همین سال شهادت محمد بود، که ابراهیم در ماه رمضان و یا اوائل شوال سنه 145 پرچم مخالفت با حکومت منصور را برافراشت ، عده بسیارى از مردم شهرهاى فارس و بصره را در این راه همراه خود کرد و مردم که از ستم منصور، سخت ناراحت شده و بستوه آمده بودند از روى میل و اشتیاق با ابراهیم بیعت مى کردند.
جریان مبارزات ابراهیم را به منصور گزارش دادند، منصور که در این هنگام به شهرسازى بغداد، اشتغال داشت ، از آن دست کشید و از شدت ناراحتى همه تفریحات و کارها را تعطیل کرد، چه آنکه مطلع شده بود، حدود صد هزار نفر در رکاب ابراهیم آماده جنگ هستند. و خطر بسیار نزدیک و جدى است !
منصور برادرزاده خود، عیسى بن موسى را طلبید و او را با سپاه مجهزى به جنگ ابراهیم فرستاد.
از کوفه براى ابراهیم خبر بردند که مردم کوفه خود را براى جان نثارى و یارى او آماده کرده اند: ابراهیم با سپاه خود به جانب کوفه رهسپار شد، وقتى که در راه به شانزده فرسخى کوفه به سرزمین ((باخمرى )) رسیدند، سپاه منصور سر رسید، و دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند و نائره جنگ شعله ور شد، اما به خوبى پیروزى و تفوق سپاه ابراهیم بر سپاه منصور آشکار بود، ولى یک پیش آمد، ورق را برگرداند و موجب شکست سپاه ابراهیم شد، و آن این بود(200).
سپاه منصور و حتى عیسى بن موسى ، فرمانده سپاه ، پشت به جنگ کرده و راه فرار را بر قرار اختیار کرده بودند، در این هنگام ، شدت گرمى جنگ ، ابراهیم را کلافه کرده بود، ابراهیم براى رفع گرما تکمه هاى قباى خود را گشود و پوشش سینه را رد کرد، در همین لحظه ناگهان شخصى که معلوم نشد چه کسى بود، تیرى به طرف ابراهیم انداخت و این تیر بر گودى گلوى ابراهیم وارد آمد، و پس از لحظه اى ابراهیم از پاى درآمد و شهید شد، وقتى که لشکر منصور از شهادت او مطلع شدند، جان گرفتند و برگشتند، طولى نکشید که بر لشکر ابراهیم فائق شدند، و سر ابراهیم را از بدن جدا کرده و براى منصور فرستادند.(201)
منصور آنرا براى عبرت مردم کوفه فرستاد و مدتى آن را در آنجا نصب کردند.(202)

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.