وبلاگicon
عیسی بن زید - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

عیسى بن زید مرد آگاه ، شجاع و وارسته

عیسى بن زید همواره در فکر نهضت ، بر ضد حکومت بنى عباس به سر مى برد

از فرزندان زید ((عیسى )) است ، او از علما و مردان پرهیزگار و وارسته بود، و همواره زبانش به یاد خدا حرکت داشت ، او همچون پدرش شخصى غیور و آزاد اندیش بود و هیچگاه حاضر نبود که تسلیم حکومت خودکامه بنى عباس گردد، و براى او زندگى غیر از شهادت براى استوارى اسلام و نابودى کفر و ستم ، مفهومى نداشت .
او همواره در فکر نهضت ، بر ضد حکومت بنى عباس به سر مى برد اما یار و یاور نداشت از اینرو، تقریبا نیمى از عمرش مخفى بود و سرانجام در سن شصت سالگى در مخفیگاه از دنیا رفت .(184)
در زمان خلافت منصور، وقتى که ابراهیم (185) (قتیل باخمرى ) بر ضد حکومت شورش کرد، عیسى پرچمدار سپاه او شد، و مردانه با سپاه دشمن مى جنگید. ولى پس از شهادت ابراهیم و متلاشى شدن سپاهش ، دگر در خود نیروى مبارزه در برابر سپاه بیکران منصور، نمى دید لذا از آن زمان به بعد متوارى شد.
وقتى که مهدى عباسى پس از منصور بر مسند خلافت نشست ، عطایا و اموال فراوانى را براى عیسى بن زید، منظور کرد که به او برسانند و به او قول امان بدهند، در شهرها اعلام شد که عیسى از ناحیه خلیفه در امان است و به اضافه عطایاى فراوان براى او از طرف خلیفه منظور شده است (186) او وقتیکه این مطلب را شنید به ((جعفر احمر)) و ((صباح زعفرانى )) (که با او ملاقات داشتند) گفت : ((بخدا سوگند اگر یک شب ، با ترس بخوابم براى من بهتر از همه عطایاى او و همه دنیا است .))
نیز نقل شده : سالى عیسى و حسن بن صالح ، بطور ناشناس در مراسم حج شرکت کردند، در آنجا شنیدند که منادى خلیفه مى گوید:
حاضران به غائبان برسانند، عیسى بن زید در هر کجا که هست از طرف خلیفه در امان مى باشد، عیسى دید که رفیق راهش حسن بن صالح از شنیدن این ندا بسیار خوشحال شده و آثار سرور در چهره اش آشکار است .
به او گفت : گویا از شنیدن این ندا خوشحال شدى .
او پاسخ داد: آرى .
عیسى گفت :
((بخدا سوگند یکساعت ترس آنها از من که در نتیجه این رعبى که از من در دل آنها است ، حقوق مظلومان و محرومان را رعایت مى کنند از طغیان و تجبر خود مى کاهند، براى من بهتر از همه این وعده ها است .))(187)


زندگى ساده عیسى در مخفیگاه

عیسى مى دانست که تا تسلیم بنى عباس نشود از چنگ ظلم آنها در امان نخواهد ماند، از طرفى تسلیم شدن نیز از ساحت مقدس او دور بود. و بدون یک نهضت هم نباید خود را به هلاکت انداخت ، شرائط نهضت هم نبود.
لذا راه سوم را که همان متوارى بودن باشد که یکنوع مبارزه منفى و نهى از منکر عملى بود انتخاب کرد، در اینجا مناسب است بطور فشرده به تشریح وضع زندگى ساده او در مخفیگاه بپردازیم و از این رهگذر به اختناق و عدم آزادى زمامداران خودکام بنى عباس پى ببریم .
براى ترسیم این مطلب کافى است که به این روایت دقت کنید:
ابوالفرج در مقاتل الطالبیین مى نویسد: یحیى فرزند حسین بن زید (برادر زاده عیسى ) مى گوید:
روزى به پدرم گفتم : بسیار دوست دارم بگوئى عمویم (عیسى بن زید) در کجا است ؟ تا بروم با او ملاقات کنم ، براى مثل من ناپسند است که عمویش ‍ را ندیده باشد.
پدرم گفت :
از این خیال بیرون باش ، چه آنکه عموى تو عیسى خود را پنهان کرده است ، و دوست ندارد که شناخته شود، مى ترسم اگر ترا به سوى او راهنمائى کنم و نزد او بروى او به سختى و دشوارى بیفتد و منزل خود را تغییر دهد.
بسیار اصرار کردم تا اینکه پدرم را راضى نمودم ، که مکان عیسى را به من نشان دهد، و به من گفت : فرزندم عموى تو در کوفه است ، از مدینه به کوفه مسافرت کن ، چون به کوفه رسیدى از محله ((بنى حى )) سؤ ال کن ، وقتى که آن محله را شناختى برو به فلان کوچه (و آن کوچه را براى او وصف کرد) وقتى که به آن کوچه رفتى خانه اى را داراى چنین اوصافى مى بینى (اوصاف آنرا گفت ) عموى تو در آن خانه سکونت دارد، ولى نزدیک خانه نشین ، بلکه برو در اوائل کوچه بنشین تا وقت مغرب ، آنگاه مردى مى بینى بلند قامت ، در سن پیرى ، داراى صورت ملکوتى که آثار سجده در پیشاپیش ‍ نمایان است ، و لباسى از پشم در تن دارد و شترى را در پیش انداخته ، از سقائى برگشته ، بهر قدمى که بر مى دارد، ذکر خدا مى گوید و اشک تاءثر از اوضاع روزگار از چشمانش فرو مى ریزد، همان شخص عموى تو ((عیسى )) است .
چون او را دیدى برخیز و بر او سلام کن و دست در گردن او آور، عمومیت ابتدا از تو وحشت خواهد کرد و تو خود را به او بشناسان ، تا آرامش خاطر پیدا کند، آنگاه در نزد او جز زمان کوتاه درنگ نکن تا مبادا کسى شما را ببیند و او را بشناسد، سپس با او خداحافظى کن و دیگر نزد او مرو، وگرنه از تو هم پنهان خواهد شد و به زحمت خواهد افتاد.
یحیى گفت آنچه فرمودى اطاعت مى کنم ، و بى درنگ عازم مسافرت به کوفه شد، وقتى که به کوفه رسید طبق آدرس پدر به جستجوى عمویش ‍ عیسى پرداخت ، تا آن کوچه اى را که عیسى در آن سکونت داشت پیدا کرد، بیرون کوچه تا هنگام غروب به انتظار عمو نشست ناگاه مردى را که شترى در پیش انداخته و مى آمد، به همان اوصافى که پدرش نشان داده بود که زبانش به ذکر خدا مشغول و از سیمایش آثار عظمت و تاءثر از اوضاع پیدا است ، مشاهده کرد، یحیى از جا برخاست و به پیش رفت و سلام کرد و با او معانقه نمود.
یحیى مى گوید: در این وقت ، وحشت عمویم را گرفت ، من خود را معرفى کردم ، تا مرا شناخت به سینه اش چسبانید و آنچنان گریه کرد که منقلب شد، وقتى که آرام گرفت ، شتر خود را در کنارى بخوابانید و با من نشست و جویاى احوال بستگانش از مردان و زنان ، یک یک شد، و من حالات آنها را برایش بازگو مى کردم و او مى گریست آنگاه حال خود را براى من نقل کرد، و گفت : اگر از حال من بپرسى من نسب و وضع خودم را از مردم پنهان کرده ام و این شتر را کرایه کرده هر روز آنرا براى سقائى و آبیارى مى برم و براى مردم کار مى کنم ، هر چه کسب کردم ، اجرت شتر را به صاحبش مى دهم و آنچه باقى مى ماند در راه نیاز و قوت خود مصرف مى نمایم .
و اگر روزى مانعى براى من پیدا شود که نتوانم در آن روز به آب کشى بیرون روم ، آن روز را قوتى ندارم ، ناچار از کوفه به جانب صحرا بیرون مى روم و بوسیله گیاهان صحرا خود را از گرسنگى حفظ مى کنم .
در این مدت که پنهان شده ام در همین خانه در میان این کوچه منزل کرده ام ، صاحب خانه هنوز مرا نشناخته است ، و در این مدتى که در این خانه مانده ام ، صاحب خانه دختر خود را به من تزویج کرد، و خداوند از آن ، دخترى به من عنایت نمود، آن دختر پس از اینکه بحد بلوغ رسید وفات یافت ، در حالى که نمى دانست از ذریه پیغمبر است ، و من نتوانستم خود را حتى بدخترم بشناسانم !.
در این هنگامه عمویم با من وداع کرد و مرا قسم داد که دیگر نزد او نروم ، مبادا که شناخته شود و دستگیر گردد، بعد از چند روز رفتم او را ببینم دیگر او را دیدار نکردم ، و ملاقات من با او همان یک دفعه بود.(188)
کوتاه سخن آنکه : عیسى تا زنده بود، به همین حال به سر مى برد تا آنکه در مخفیگاه دار دنیا را وداع کرد، مهدى عباسى ، از عیسى سخت مى ترسید و لذا از هر راهى براى پیدا کردن او وارد شد او را نیافت .
جا و مکان عیسى را فقط چند نفر مى شناختند مانند ابن علاق صیرفى ، صباح زعفرانى و حسن بن صالح و ((حاضر)) (189) مهدى وقتى که از پیدا کردن عیسى ناامید شد، به اطرافیان گفت : اگر عیسى را نمى توان پیدا کرد، لااقل باید این چند تن را که او را مى شناسند پیدا کرد، به دنبال این تصمیم ، ((حاضر)) را دستگیر کردند و نزد مهدى آوردند، مهدى از هر راهى وارد شد تا ((حاضر)) جا و مکان عیسى را نشان دهد، ولى او کتمان کرد، تا اینکه در این راه کشته شد.
صباح زعفرانى پس از وفات عیسى ، دو کودک او را سرپرستى مى کرد، او مى گوید به حسن بن صالح گفتم : اکنون که عیسى از دنیا رفته ، چه مانعى دارد که ما خود را ظاهر کنیم و خبر فوت او را به مهدى برسانیم ، تا او راحت شود و ما نیز از ترس او در امان باشیم ، حسن که در مکتب عیسى درس ‍ خوانده بود گفت نه ، بخدا سوگند، هرگز چشم دشمن را به مرگ ولى خدا فرزند پیغمبر (ص ) روشن نمى کنم ، اگر من یکشب به حالت ترس به سر ببرم بهتر است از اینکه یکسال به جهاد و عبادت بپردازم .
صباح زعفرانى همچنان در خفا بسر مى برد تا اینکه حسن بن صالح نیز از دنیا رفت ، در این وقت دو ماه از وفات عیسى گذشته بود، آنگاه صباح نتوانست با بچه هاى عیسى مخفى بماند ناچار با آنها به بغداد آمد و جریان را به مهدى عباسى خبر داد، مهدى عباسى از خبر فوت عیسى و حسن بن صالح بسیار خوشحال شد و سجده شکر بجا آورد...(190)
این بود ظلم و اختناق زمامداران خودکام عباسى ، که این چنین در کمین آزاد مردانى همچون عیسى بن زید و... بودند.

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.