وبلاگicon
یحیی بن زید - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

یحیى بن زید مردى پولادین در راه هدف

یحیى و عیسى به ترتیب اولین و دومین فرزند زید هستند

همانگونه که زید بن امام سجاد (ع ) با شهامتى بى نظیر، در راه نهى از منکر و پیکار با جهل و تباهى و ستم ، مردانه مجاهده کرد تا شهید شد، فرزندان و فرزند زادگان با کمال و دلاورى را نیز از خود بیادگار گذارد که براستى ، قدم به جاى گام پدر گذاشتند و قهرمانانه در راه رسالت اسلام کوشیدند.
یحیى و عیسى به ترتیب اولین و دومین فرزند زید هستند(170) که در اینجا نظر خوانندگان را بطور فشرده به زندگى یحیى و سپس عیسى جلب مى کنیم :
با اینکه یحیى بیش از 18 سال عمر نکرده است (171) اسم او در تاریخ به عنوان یک مرد بسیار آگاه به مسائل و عالم و با کمال و شجاع ثبت شده است ، او در مکتب اهلبیت (ع ) و زیر سایه پدر ارجمندش زید، پرورش ‍ یافت و در درایت و بینش آنچنان بود که متوکل بن هارون (راوى صحیفه کامله سجادیه ) مى گوید:
بعد از شهادت زید، با فرزندش یحیى که عازم خراسان بود ملاقات کردم ((مردى را در عقل و کمال چون او ندیده بودم )).
متوکل اضافه مى کند، یحیى به من گفت :
صحیفه اى که محتوى دعاهاى کامل است ، پدرم زید آنرا از پدرش امام سجاد (ع ) اخذ کرده و به من سپرده و وصیت کرده که در حفظ آن بکوشم و آنرا به اهلش بدهم .
آنگاه صحیفه را که با وضع مخصوصى مهر کرده بود باز کرد و به من داد و فرمود:
اگر گفتار پسر عمویم امام صادق (ع ) نبود که خبر به کشته شدن من داده ، این صحیفه را به تو نمیدادم ، ولى مى دانم که سخن امام صادق (ع ) مطابق حق است ، مى ترسم این علم به دست بنى امیه بیفتد و آنرا مخفى بدارند.
متوکل مى گوید:
صحیفه را از یحیى گرفتم ، پس از آنکه یحیى شهید شد، به مدینه حضور امام صادق (ع ) شرفیاب شدم و جریان شهادت یحیى و صحیفه را به عرض ‍ آن بزرگوار رساندم ، حضرت گریه سختى کرد و فرمود:
((خدا پسر عمویم یحیى را رحمت کند و او را با پدران و اجدادش محشور گرداند... (172) صحیفه کجاست ؟)) صحیفه را به محضرش تقدیم کردم ، فرمود:
((بخدا سوگند این صحیفه به خط عمویم زید است که محتوى دعاى جدم امام سجاد (ع ) مى باشد.))(173)


وصیت زید به فرزندش یحیى

وقتى که زید در جنگ با دشمن ، سخت مجروح شد و او را بطور پنهانى به خانه یکى از یارانش بردند و در آنجا بسترى گردید، یحیى بر پدر وارد شد و خود را کنار بستر پدر انداخت و سخت گریه کرد، زید به فرزند رشیدش رو کرد و گفت :
((فرزندم ! دست از پیکار با این قوم برمدار؟ به خدا سوگند تو در مسیر حق هستى و آنها در مسیر باطل ، کسانى که در رکاب تو کشته شوند، اهل بهشت خواهند بود.)) (174)
زید از دنیا رفت ، اصحاب باوفاى او با یحیى در مورد دفن پنهانى جسد پاک زید به مشاوره پرداختند، تا سرانجام ، با راءى واحد، جسد زید را در کنار نهرى شبانه دفن کردند، و آب را به روى قبر انداختند که قبر زید معلوم نشود.
یوسف بن عمر ثقفى حاکم کوفه پس از تسلط بر اوضاع ، چونان افعى زخم خورده ، با خشونت فوق العاده براى مردم کوفه سخنرانى کرد و در ضمن سخنرانى گفت :
همه شما از این مطلب باخبر باشید که یحیى فرزند زید خود را در حجله زنهاى شما پنهان کرده است ، همانگونه که پدرش چنین کرد، (این سخن درباره زید و فرزندش جز افترا و تهمت نیست و مهمترین حربه ستمگران تهمت است ) سوگند به خدا اگر دستگیرش کنم ، به سخت ترین بلا گرفتارش ‍ خواهم ساخت . (175)
یحیى در چنین شرائط سختى به سر مى برد، او مى دانست که براى تقویت اسلام غیر از نهضت چاره اى نیست ، از طرفى در صورتى نهضت او نتیجه بخش خواهد شد، که از کوفه بیرون رود و تا آنجا که ممکن است ، مردم را بر ضد حکومت ستمگرانه هشام بن عبدالملک دعوت نماید، از اینرو پس از دفن بدن مطهر پدر، با ده نفر از اصحاب و یاران باوفاى پدرش بطور پنهان از کوفه به عزم خراسان بیرون آمدند(176) او و همراهان از راه مدائن به طرف رى و از آنجا به شهر ((سرخس )) و از آنجا به بلخ روانه شدند.
یوسف (حاکم کوفه ) ماءمورینى را با تدارکات کافى براى دستگیرى یحیى و همراهانش گماشت .


یحیى زیر شکنجه زندان قرار مى گیرد

جریش بن عبدالرحمان ، در بلخ با کمال احترام از یحیى و همراهان پذیرائى مى کرد و در حفظ آنها مى کوشید.
از این جریان مدت درازى نگذشت که هشام بن عبدالملک ، از دنیا رخت بربست ، و ولید بن یزید بر مسند خلافت نشست ، او توسط حاکم کوفه (یوسف بن عمر) براى حاکم خراسان (نصر بن سیار) نامه نوشت و در آن نامه تاءکید کرد که آنى از فکر یحیى غافل نباشد تا او را دستگیر کند.
نصر براى حاکم بلخ (عقیل بن معقل ) نامه نوشت که میزبان یحیى ((جریش بن عبدالرحمان )) را دستگیر کن تا یحیى را تحویل دهد.
عقیل ماءمورانى فرستاد، جریش را دستگیر کردند، و تحت شکنجه قرار دادند که جایگاه یحیى را نشان دهد، حتى ششصد تازیانه ببدنش زدند، و به او مى گفتند: آنقدر ترا مى زنیم که جان بسپارى ، مگر اینکه محل سکونت یحیى را نشان دهى ، او با کمال شهامت به ضارب مى گفت : ((والله لوکان تحت قدمى ما رفعتها عنه فاصنع ما انت صانع )) ((به خدا سوگند اگر یحیى زیر قدمم باشد، قدمم را برنمیدارم ، هر چه مى کنى بکن .)) فرزند جریش که قریش نام داشت ، وقتى که پدر را زیر شکنجه دید گفت من جاى یحیى را به شما نشان مى دهم ، جماعتى از ماءمورین با راهنمائى او به اطاقى که یحیى با یکى از یارانش بنام ((یزید بن عمرو بن فضل )) در آنجا بود، رفتند و هر دو را دستگیر کردند و نزد عقیل (والى بلخ ) بردند، عقیل نیز آن دو را به نزد نصر (والى خراسان ) روانه کرد نصر آنها را زندانى نمود، و تاءکید کرد که با سخت ترین شکنجه ها یحیى و یزید را شکنجه دهند.
یحیى همچنان در زندان تحت شکنجه هاى سخت و زنجیرهاى سنگین و آهنین بسر مى برد.
نصر والى خراسان ، جریان را براى یوسف بن عمر (حاکم کوفه ) نوشت و او نیز براى ولید بن یزید نوشت ، ولى ولید در جواب براى یوسف نوشت که یحیى را از زندان رها سازند.(177)
دستور ولید به نصر والى خراسان ابلاغ شد، نصر، یحیى را احضار کرد و پس ‍ از گفتگوى سختى ، به او گفت تو یک شخص آشوبگر هستى ! یحیى با کمال شهامت در پاسخ گفت : ((شما آشوبگر هستید، آیا در امت اسلام ، اخلال و فتنه اى بالاتر از این مى شود که با کمال بى باکى به خونریزى بى گناهان ادامه مى دهید.))
نصر جواب یحیى را نداد بلکه دو هزار درهم با دو استر به او داد و او را آزاد ساخت .(178)
یحیى پس از آزادى به طرف ((سرخس )) رفت ، عامل آنجا طبق دستور نصر (والى خراسان ) یحیى را از سرخس بیرون کرد، یحیى از آنجا به ((ابرشهر)) و از آنجا به سبزوار رفت . (179)


شهادت مردانه یحیى در راه هدف

یحیى از بى عدالتیها و مفاسد دستگاه بنى امیه که همه چیز را به بازیچه گرفته بودند، رنج مى برد، و هر لحظه در این فکر بود که آئین مقدس اسلام را از شر این پلیدان سفاک حفظ کند، او پى فرصت مى گشت تا سرانجام در سبزوار که آخرین نقطه استان خراسان در آن زمان بود هفتاد نفر را با خود همدست کرد و به تجهیز جنگى پرداختند، و از سبزوار به قصد ابرشهر بیرون آمدند، مبارزات علنى آنها در ابرشهر شروع شد، والى آنجا (عمرو بن زراره ) جریان را به حاکم خراسان (نصر بن سیار) گزارش داد، نصر براى والى سرخس (قیس بن عباد بکرى ) و والى طوس (حس بن یزید) نامه نوشت و در آن نامه بآنها تاءکید کرد که به ابرشهر روند، والى ابرشهر را رئیس خود قرار داده و با هم با یحیى و همراهانش جنگ کنند والى سرخس و طوس ، طبق دستور به ابرشهر رفته و به عامل آنجا پیوستند، و جمعا سپاهى در حدود ده هزار نفرى تشکیل دادند و براى جنگ با یحیى آماده شدند.
یحیى با هفتاد نفر(180) به جنگ با ده هزار نفر پرداخت ، عجیب اینکه طبق نوشته مورخین ، سپاه دشمن شکست خورد و والى ابرشهر (عمرو بن زراره ) در این درگیرى کشته شد.
یحیى و همراهان با پیروزى غیر عادى و بدست آوردن غنائم و مرکبهائى به سوى شهر هرات روانه شدند، والى هرات (مفلس بن زیاد) متعرض یحیى نشد، یحیى و همراهان از آنجا به شهر جوزجان (181) رهسپار شدند.
حاکم خراسان (نصر بن سیار) با هشت هزار جنگجو از اهل شام و غیر شام براى کشتن یحیى و همراهانش ، وارد قریه اى نزدیک جوزجان بنام ((ارغوى )) شدند، در همانجا بین یحیى و سپاهش با سپاه نصر، جنگ شدیدى درگرفت و سه روز و سه شب این جنگ ادامه داشت ، همه یاران یحیى کشته شدند، و تیرى به پیشانى یحیى خورد، و او نیز بسان پدرش زید که بر اثر تیر شهید شد، به شهادت نائل آمد(182) و وصیت پدر را در مورد پیکار با دشمن به انجام رسانید.
در همان صحنه جنگ که جسد مطهرش غرق در خون به زمین افتاده بود، سرش را از بدنش جدا کردند و براى ((ولید بن یزید)) فرستادند، و بدنش ‍ را روى دار آویزان کردند، همچنان بدن خون آلودش روى دار بود تا آنکه ابومسلم خراسانى پس از تسلط بر اوضاع و انقراض بنى امیه ، جسد یحیى را با کمال احترام از چوبه دار گرفت و نماز بر آن خواند و در همان محل قتل دفن کرد، و هفت روز به عنوان سوگوارى براى یحیى مجالسى تشکیل داد.(183)
ولید پس از دیدن سر یحیى ، اظهار خوشحالى کرده و دستور داد که آنرا براى مادر یحیى (ریطه ) که در مدینه سکونت داشت ؛ هدیه ببرند؛ وقتى که سر را براى مادر بردند؛ او به آن سر نگاه کرد و گفت : ((درود فراوان و جاوید بر پسرم و بر پدران پاکش باد، مدتها فرزند عزیزم را از من دور نگهداشتید و اینک سر مقدسش را به من هدیه مى کنید.))

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.