وبلاگicon
زید بن علی بن حسین (ع) - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

زید مرد علم و شمشیر

زید معتقد بود که باید دنبال نهضت حسین (ع ) را گرفت تا بنى امیه را سرنگونکرد

از مردان آگاه و پارسا و با شهامتى که ستمها و مفاسد زمانش او را رنج مى داد و خون پیامبر بزرگ اسلام و امیرمؤ منان در رگهاى قلبش مى جوشید و مردانه براى مبارزه با ستمگرى ها و تباهى ها نهضت کرد ((زید)) فرزند امام سجاد (ع ) است .(151)
در علم و آگاهى او همین بس که علماى بزرگ شیعه مانند شیخ مفید و شیخ حر عاملى و... و اکابر علماى اهل تسنن چون حافظ و ابن حجر و ذهبى گویند:
((انه من اکابر العلماء وافاضل اهل البیت فى العلم والفقه )):
((زید از دانشمندان بزرگ دودمان نبوت در دانش و شناخت بود.))(152)
او آنچنان با عبادت و مسجد و قرآن ، انس داشت که به لقب حلیف القرآن و العبادة (همراز قرآن و عبادت ) معروف گردید.(153)
او ستمگریها و بى عدالتى هاى زمامداران ظالم اموى و مفاسد آنها را مى دید، سخت ناراحت مى شد، همواره در این فکر بسر مى برد که از عهده مسئولیت بزرگ امر به معروف و نهى از منکر برآید.
او نهضت جدش سالار شهیدان حسین (ع ) را در افکار خود تجزیه و تحلیل مى کرد، و معتقد بود که باید دنبال نهضت حسین (ع ) را گرفت تا بنى امیه را سرنگون کرد.
تا آن زمان که از مدینه بکوفه براى پى ریزى مقدمات نهضت آمد.
ابوحمزه ثمالى مى گوید:
زید را در کوفه در خانه معاویة بن اسحاق (یکى از یاران رشید زید) دیدم ، بخدمتش رفتم و پس از سلام گفتم :
چه موجب شده که بکوفه آمده اى ؟
گفت : امر به معروف و نهى از منکر. (154)
در اینجا لازم است نخست بطور فشرده زندگى ستمگرانه زمامدار عصر زید را بازگو کنیم و آنگاه برنامه نهضت زید و انگیزش و بینش زید را در این نهضت دریابیم .


هشام بن عبدالملک مردى مغرور و تجمل پرست

هشام دهمین خلیفه اموى ، پس از مرگ برادرش یزید بن عبدالملک بر مسند خلافت نشست ، او آنچنان سرمست غرور بود، تا آنجا که راه داشت ، از این مقام براى منافع مادى خود استفاده کرد، در نزدیک شام محلى را بنام رصافه شام ، با باغها و تالارها درست کرده بود، و به عنوان محلى ییلاقى شخصى از آن استفاده مى کرد، آنچنان تجمل پرست بود که در سفر حج تنها لباسهاى او را دهها شتر حمل مى کردند. (155)
او براى شکم خوارگى و خودسرى خود از هیچ جنایتى روگردان نبود، حتى بروایت کفعمى ، امام سجاد (ع ) را او (در زمان خلافت برادرش یزید بن عبدالملک ) مسموم کرد و امام باقر علیه السلام نیز بدستور او مسموم گردید.
کوتاه سخن آنکه :
هیچ زمانى مانند زمان او بر مردم و ملت سخت نگذشت .


زید، سکوت را درهم مى شکند

مردم از بیعدالتیهاى هشام ، رنج مى بردند، ولى این را بخوبى درک کرده بودند که اعتراض بهشام مساوى با مرگ است ، ترس و هراس از جلادان هشام مردم را فرا گرفته بود.
اما زید فرزند امام سجاد (ع ) که از پستان وحى شیر خورده بود هیچوقت نمى توانست بسکوت ادامه دهد، او مى دید اسلام ، بازیچه دست چنین غول شهوت قرار گرفته و روش لعنتى او، جهنمى بوجود آورده است ، افراد چاپلوس و بى لیاقت نیز اطرافش را گرفته و هر لحظه بر طغیان خود مى افزاید، و از اسلام جز اسمى باقى نمانده است . او مى دید، بر اثر ترک امر به معروف و نهى از منکر، همه جا را فساد گرفته و بار دیگر برنامه ها و سنتهاى غلط جاهلیت بروز کرده است ، و باید نهضت کرد، و غیر از این چاره اى نیست .
او مردى مصلح بود و بقدرى باصلاح ملت اسلام علاقمند بود که از گفتار او است :
((بخدا سوگند دوست دارم دستم بستاره برسد و از آنجا طورى بزمین بیفتم که قطعه قطعه گردم ، ولى در عوض خداوند بین امت محمد (ص ) اصلاح کند.)) (156)
مکرر اعلام خطر مى کرد، و سیاست خشونت و نهضت بر ضد دستگاه هشام و هشام صفتان را بر همه کارها ترجیح مى داد و صریحا اعلام کرد که :
((انه لم یکره قوم قط حر السیوف الا ذلوا:))
((هرگز مردم از حرارت شمشیر فاصله نگرفتند مگر اینکه خوار شدند.))(157)

ادامه ...


هشام به دست و پا مى افتد

بیانات و اعتراضات زید، همه جا را پر کرده بود، و میرفت که نهضتى پیگیر و ریشه دار از هر سو پدید آورد.
قابل توجه اینکه زید خود را تنها در حجاز محصور نکرده بود، بلکه در پى اجراى مقصودش مسافرتها بشامات و عراق کرد، هشام از قصد زید باخبر شد، آنى از یاد او غافل نمى ماند، تا آن زمان که مطلع شد زید بکوفه رفته و در آنجا بتبلیغات پرداخته است ، براى عامل خود در کوفه (یوسف بن عمر ثقى ) (158) نامه هاى متعدد در مورد زید نوشت .
یکى از نامه هاى کوتاه او که بیوسف نوشته این است :
((پس از سلام یکى از بستگان براى من نوشته است که مردم کوفه ، اطراف زید را گرفته اند، از غفلت و جهل تو بسیار درشگفتم که از کار زید غافل مانده اى و در کوفه با او بیعت مى شود، او را از کوفه بیرون کن ، هر چند که با او جنگ کنى ، و از او دست برمدار.))
در این وقت ، ((یوسف بن عمر)) در شهر حیره ، پس از دریافت نامه هاى هشام ، براى فرمانده سپاهش ((حکم بن صلت )) که در کوفه بود نوشت که در مورد زید، آنى غافل مباش و بجستجوى او و دستگیر کردن او بپرداز.
جاى زید، مخفى بود، حکم بن صلت از راه تاکتیک جاسوسى توسط یکى از برده هایش که از لحاظ نژاد خراسانى بود، از جایگاه زید مطلع شد، جریان به این ترتیب بود که :
پنج هزار درهم به آن برده خراسانى داد و به او گفت : بمیان گروه شیعیان برو و به آنها بگو از خراسان آمده ام ، بخاطر علاقه شدیدى که به اهلبیت (ع ) دارم ، مى خواهم خود را فداى آنها کنم .
این برده خراسانى طبق ماءموریت مرموز خود، مکرر خود را به شیعیان مى رساند، و مى گفت از خراسان آمده ام ، حتى پول کلانى از خراسان آورده ام و من جان نثار آل على (ع ) هستم ، او آنقدر زیرکانه وارد شد که جائى براى خود در میان شیعیان باز کرد، و سرانجام محل سکونت زید را به او نشان دادند، او هم مخفیانه جاى زید را به حاکم کوفه نشان داد.
از سوى دیگر: سلیمان بن سراقه به یوسف بن عمر گزارش داد دو که مرد بنام عامر و طعمه را مى شناسم که با زید رفت و آمد دارند، و هم اکنون زید در منزل آنها است ، یوسف فورا براى دستگیرى آنان ماءمور فرستاد، ماءمورین وارد منزل آن دو نفر شده ، آنها را دستگیر کردند اما زید را در آنجا نیافتند.
یوسف پس از تحقیقات از آن دو نفر، مطلع شد که زید و هم مسلکانش ‍ تصمیم قاطع براى نهضت دارند. همانجا دستور داد که گردن آن دو نفر را زدند.
زید از جریان آگاه شد، از آن ترسید که قبل از خروج جلو او را بگیرند، لذا وقت خروج را که چهارشنبه اول ماه صفر اعلان کرده بود به جلو انداخت و براى اینکه با اصحابش غافلگیر نشوند، زودتر از خانه هاى خود بیرون آمدند و آماده جنگ شدند.(159)


مجاهدات زید و همراهان در جبهه هاى جنگ

حکومت هشام ، همه جاى کوفه را تحت تسخیر درآورده بود، و سانسور شدید در همه جا حکومت مى کرد، عده زیادى از مردم کوفه را اجبارا در مسجد اعظم کوفه زندانى کردند، و اعلام نمودند که هر کس امشب (چهارشنبه ) در منزلش بماند تاءمین جانى ندارد، مردم کوفه از این اعلام وحشت کردند و گروه گروه به مسجد مى رفتند.
در این بحران خطرناک و شدید، زید علنا پرچم مخالفت برافراشت و اعلان جنگ کرد و از هر سو، براى خود کمک مى طلبید.
بامداد چهارشنبه ، یوسف بن عمر که در حیره به سر مى برد، عده اى از اطرافیان روى تلى که کوفه از آن پیدا بود قرار گرفتند، و در همانجا نظارت مى کردند و گروه گروه سپاه براى کمک ((حکم بن صلت )) مى فرستادند.
در این درگیرى بود که زید مجددا از مردم کمک خواست و با شهامت بى نظیرى خطبه جامعى خواند و مردم را به یارى حق و امر به معروف و نهى از منکر، دعوت مى کرد و از آنها بیعت مى گرفت .
از سخنان او در این وقت این است که گفت : ((به خدا سوگند من شرم دارم که در روز رستاخیز کنار حوض کوثر به حضور پیامبر (ص ) شرفیاب گردم با اینحال که امر به معروف و نهى از منکر را ترک نموده باشم .))(160)
سپس گفت : سوگند به پروردگار - علت نهضت من پیروى از کتاب خدا (قرآن ) و سنت پیامبر (ص ) است ، در این صورت باکى ندارم که مرا در میان انبوه آتش بیفکنند ولى پس از این مراحل به سوى ، رحمت خدا بشتابم .(161)
اما از قدیم بى وفائى مردم کوفه مشهور و چون مارکى براى آنها ضرب المثل بود تا آنجا که پس از شروع جنگ از 15 هزار (یا 40 هزار و یا 80 هزار بیعت کننده تنها در کوفه ) اگر تعجب نکنید فقط پانصد یا سیصد نفر همراه زید باقى ماندند، بقیه رسما از زید بیزارى جستند.
زید تنها راه سعادت را در این مى دید که با همان سپاه اندک با دشمن بجنگد، تا کشته شود، آن دامنى که او را پرورده بود، هرگز به او اجازه نمى داد که تسلیم گردد.
درگیرى جنگ به اوج شدت رسید، زید همچون نهنگ دریا که در برابر امواج متلاطم قرار گیرد ولى به پیش روى و شکافتن امواج ادامه دهد، همچنان مجاهده مى کرد.
از رجزهاى او در هنگامه نبرد این رباعى بود:
فذل الحیواة و عزالممات
و کلا اراه طعاما و بیلا
فان کان لابد من واحد
فسیرى الى الموت صبرا جمیلا
((ذلت زندگى و عزت مرگ هر چند هر دو ناگوار بنظر برسد، ولى اینک که چاره اى جز یکى از اینها نیست ، استقامت نیک ، در شتافتن به سوى مرگ با عزت است .))
شعار زید و همراهانش این بود که فریاد مى زدند یا منصور امت .
یعنى : اى دینى که مورد یارى قرار گرفته اى مرگ و شهادت را در راه خود نصیب ما بگردان این همان شعارى است که مسلمین در جنگ بدر، آنرا تکرار مى کردند.
چند بار زید و سپاه پانصد نفریش ، سپاه مجهز دشمن را وادار به فرار کردند، از اینرو سرانجام ، محل جنگ در محله ((کناسه )) که از محله هاى نسبتا دور کوفه است واقع شد، در آنجا نیز بر سپاه دشمن غالب شد، و کار جنگ به محل ((جبانه )) کشید، و در آنجا نیز حمله هاى متعددى درگرفت ، و یوسف بن عمر ثقفى ، لحظه به لحظه ، سپاهیان تازه نفسى به صحنه جنگ مى فرستاد، تا سرانجام زید وارد مرکز کوفه گردید.
نصر بن حزیمه یکى از یاران شجاع و آگاه زید، زید را متوجه مسجد اعظم کوفه ساخت ، بلکه بتواند مردم کوفه را که در آنجا زندانى شده بودند بیرون آورده و به کمک بطلبد، وقتى که زید با عده اى به طرف مسجد روانه شدند، سپاه دشمن سر راه آنها را گرفتند و در همانجا جنگ سختى درگرفت ، ولى زید و همراهان با کشتن بسیارى از سپاه دشمن ، آنها را از سر راه خود رد کردند و خود را کنار ((باب الفیل )) مسجد اعظم کوفه رساندند، و فریاد مى زدند که اى مردم کوفه از مسجد بیرون آئید، ولى سپاه دشمن ، اطراف مسجد و پشت بام مسجد را گرفته بودند و با تیر و سنگ مانع بیرون آمدن آنها مى شدند.


شهادت مردانه زید

عصر چهارشنبه نخستین روز جنگ بود، که هر دو طرف از جنگ دست کشیدند، زید و همراهان در دارالرزق بسر مى بردند دشمن زخم خورده که در جنگ با زید، کشته بسیار داده بود، هر لحظه در انتظار انتقام بسر مى برد.
وقتى که روز پنجشنبه فرا رسید، زید سپاه اندک خود را مجهز کرد دو افسر رشیدش نصر بن حزیمه را فرمانده طرف راست سپاهش و معاویة بن اسحاق را در طرف چپ لشگرش قرار داد، و خود در پیشاپیش لشکر قرار گرفت ، فرمانده دشمن به سپاهیان خود اعلام کرد که از مرکبها پیاده شوند(162) طولى نکشید که براى چندمین بار، باز نائره جنگ شعله ور شد و هر دو سپاه پیاده به جنگ پرداختند.
در این درگیرى از سپاه دشمن ضربتى سخت به نصر بن حزیمه افسر رشید زید وارد آمد، بطورى که او در همانجا کشته شد، جنگ همچنان ادامه داشت ، عصر پنجشنبه فرا رسید. زید و همراهان با حمله هاى پى درپى سپاه دشمن را تا ((سبخه ))(163) عقب راند، فرمانده دشمن هر لحظه تقاضاى کمک از یوسف بن عمر ثقفى حاکم کوفه مى کرد.
خورشید کم کم بال و پر زرین خود را جمع مى کرد، و هنگام غروب روز پنجشنبه را اعلام مى نمود، شدیدترین درگیرى صف حق و باطل در جنگ زید با دشمن ، درگرفت ، در همین بحران بود که تیرى از ناحیه دشمن به پیشانى زید خورد، و آن تیر آنقدر به پیشانى او فرو رفت که به مغزش رسید، همین تیر زید را از پاى درآورد، او دیگر نمى توانست بر پشت اسب بنشیند، به زمین افتاد، یارانش اطرافش را گرفتند و بطور سریع او را از میدان جنگ بیرون برده و به خانه یکى از شیعیان بردند آن روز نیز دو طرف دست از جنگ کشیدند.
زید که غرق در خون بود، در خانه یکى از یاران بسترى شد و روز بعد (روز جمعه ) روحش به جهان بقا شتافت .
به این ترتیب ، زندگى حماسه انگیز زید در ظاهر سپرى شد، ولى در حقیقت آغاز دفتر زندگى را در جهان گشود.
دشمن زخم خورده که سخت از زید ناراحت بود، از راههاى مختلف وارد شد تا محل دفن جسد او را پیدا کرده (164) قبر را نبش نموده و بدن را بیرون آورد و آنرا با چند جسد دیگر از یاران زید، نزد حاکم کوفه (یوسف بن عمر) آورده و در پیشگاه او انداختند، یوسف سر مقدس زید را از بدن جدا کرد و همراه سرهاى دیگر از یاران زید، به شام براى هشام فرستاد، هشام به حامل سرها، ده هزار درهم جایزه داد و سپس بدستور هشام سر زید را در دروازه دمشق نصب نمودند.
و در مورد جسد زید، حاکم کوفه دستور داد در بازار کناسه آنرا معلق به دار آویزان کردند.
دشمن به اینها اکتفا نکرد، و پس از مدت درازى (165) جسد زید را از چوبه دار گرفتند و آن را آتش زدند و خاکستر آن را بر باد دادند!
پس از زید، دست پرورده ها و فرزندان او نیز هر یک پس از دیگرى در راه امر به معروف و نهى از منکر شهید شدند، اولین فرزند او یحیى و دومى عیسى و سومى حسین و چهارمى محمد، و سپس فرزندزادگان زید هر کدام با کمال شهامت به راه مبارزه با استعمار و مفاسد ادامه دادند تا کشته شدند!(166)


گفتار دو امام (ع ) در شاءن زید

روایات متواتر و بسیار از ناحیه ائمه اطهار (ع ) در شاءن و مقام زید نقل شده و در اینجا به دو نمونه از آنها که ضمنا نهضت زید را تاءیید مى کنند و به همه سؤ الات در این مورد پاسخ مى دهند مى پردازیم :
1 - جابر جعفى گوید:
روزى امام باقر (ع ) به برادرش ((زید)) نگاه کرد و این آیه را خواند:
((فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فى سبیلى و قاتلوا و قتلوا لا کفرن عنهم سیئاتهم و لا دخلنهم جنات تجرى من تحتها الانهار ثوابا من عندالله و الله عنده حسن الثواب .))(167)
سپس اشاره به زید کرد و فرمود: به خدا سوگند این زید، از همین مردانى است که این آیه مى گوید.(168)
2 - پس از شهادت زید، نامه اى از طرف ((بسام صیرفى )) به امام صادق (ع ) رسید که در آن خبر شهادت زید و عده اى از یارانش ، نوشته شده بود، امام (ع ) پس از خواندن نامه ، بى درنگ اشک از چشمانش سرازیر شد و فرمود:
((انا لله و انا الیه راجعون مرگ عمویم را به حساب خدا مى آورم ، او عموى نیکى بود، او مردى براى دنیا و آخرت ما بود، بخدا سوگند او مانند شهدائى است که با پیامبر و على و حسن و حسین (علیهم السلام ) شهید شدند.))(1

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.