وبلاگicon
عمرو بن حمق خزاعی - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

عمرو بن حمق خزاعى ، مردى بسان کوه عظیم

چند نمونه از عظمت معنوى او

از مردان بزرگ و با شهامتى که حقیقت اسلام چون روحى در کالبدش قرار داشت و خون پیامبر (ص ) و على (ع ) در رگهایش جارى بود و در راه هدف هیچگاه از پاى ننشست ((عمرو بن حمق خزاعى )) است (145) درباره شخصیت ((عمرو)) بسیار سخن گفته شده است ، ما در اینجا نخست به ذکر چند نمونه که نمودار عظمت معنوى او است مى پردازیم و سپس ‍ فداکاریهاى او را در راه امر بمعروف و نهى از منکر خاطرنشان مى نمائیم :
1 - او در زمان رسول اکرم (ص ) در اطراف مکه زندگى مى کرد وقتى که دعوت پیامبر (ص ) را شنید و پیامبر را شناخت ، یکدل و یک جهت به او دل بست و دست از یارى و حمایتش نکشید و پس از پیامبر، به على پیوست ، تا حدى که جانش را در راه حمایت از على (ع ) تقدیم کرد. مورخین مى نویسند: روزى پیامبر (ص ) عده اى را براى جهاد با دشمن بناحیه اى فرستاد به آنها فرمود: فلان ساعت شبانه بفلان محل در حالیکه راه را گم کرده باشید مى رسید وقتى که بآنجا رسیدید بطرف دست چپ بروید که ضمنا با مردى دانا و خیرخواه برخورد مى کنید راه را از او بپرسید، ولى او راه را نشان نمى دهد تا از غذایش بخورید آنگاه براى شما گوسفندى را مى کشد، و پس از صرف غذا راه را نشان مى دهد، سلام مرا باو برسانید و بگوئید که پیامبر اسلام (ص ) در مدینه ظهور کرده و مردم را باسلام دعوت مى کند.
سربازان حرکت کردند همانطور که حضرت فرموده بود راه را گم کردند و همان شخص را ((که عمرو بن حمق بود)) دیدند، سلام پیامبر (ص ) را به او رساندند، او پس از اینکه با کشتن گوسفند و تهیه غذا از آنها پذیرائى کرد راه را به آنها نشان داد.
عمرو بن حمق ، پس از این جریان آرام نگرفت ، کارهایش را به دیگران واگذار کرد و به سوى پیامبر (ص ) شتافت ، مدتى در حضور پیامبر (ص ) ماند: پیامبر (ص ) به او فرمود به محلت بازگرد و آنگاه که على بن ابیطالب (ع ) به کوفه آمد آنجا را اقامتگاه خود قرار بده .
عمرو به محل خود بازگشت ، تا در زمان خلافت على (ع ) به کوفه مهاجرت نمود، روزى على (ع ) به او فرمود: خانه دارى ؟ گفت : آرى ، امام فرمود: خانه ات را بفروش و در میان طایفه ((ازد)) خانه اى تهیه کرده و در آن سکونت کن زیرا در آینده که من ناپدید شوم (از دنیا بروم ) دشمنان در جستجوى تو خواهند برآمد و طایفه ((ازد)) از تو دفاع مى کنند و ترا یارى مى دهند. (146)
2 - مورخین نقل مى کنند، روزى عمرو بن حمق به رسول اکرم (ص ) آب داد، رسول اکرم (ص ) درباره او این دعا را کرد: ((اللهم امتعه بشبابه )) ((خدایا او را از جوانیش بهره مند گردان )) بر اثر برکت این دعا هشتاد سال از عمر او گذشت که یک موى سفید در او ظاهر نشد.(147)
3 - او آنچنان در خدمت على (ع ) فداکارى و جان نثارى داشت که درباره اش چنین گفتند: همانگونه که سلمان براى پیامبر (ص ) بود، عمرو بن حمق براى على (ع ) بود، او در همه جنگهاى على (ع ) یعنى جنگ جمل و صفین و نهروان در رکاب على (ع ) با دشمن مى جنگید.



عمرو بن حمق در برابر معاویه

پس از آنکه على (ع ) شهید شد، و معاویه بر همه جا تسلط یافت عمرو بن حمق همچنان شیفته و شیداى على و مرام على (ع ) بود و در پشتیبانى و حمایت از آل محمد (ص ) و امر به معروف و نهى از منکر، از سرزنش هیچ سرزنش کننده اى نمى هراسید و چون کوهى عظیم ، استوار بود و در برابر منکرات و بدعتها ایستادگى مى کرد.
معاویه ، زیاد بن ابیه را حاکم کوفه کرد و به او دستور داد که یاران و شیعیان على (ع ) را سخت تحت فشار قرار دهد.
زیاد بن ابیه ، کاسه از آتش داغتر، تا آنجا که مى توانست نسبت به على (ع ) و یاران او هتاکى کرد، و علنا در مسجد بالاى منبر، سب على (ع ) مى نمود و شیعیان و طرفداران على (ع ) را به قتل و شکنجه تهدید مى نمود.
حجر بن عدى و عمرو بن حمق از آن مردانى بودند که از این بادها نمى لرزیدند و با کمال شهامت ، زیاد را به باد انتقاد مى گرفتند و سرسختانه از حریم مقدس سرورشان على (ع ) حمایت مى کردند.
فعالیتها و تلاشهاى حجر و عمرو و افراد دیگر از شیعیان را به زیاد گزارش ‍ مى دادند، تا یکبار، درباره عمرو بن حمق گزارش دادند که : ((او شیعیان ابوتراب را به دور خود گرد آورده و بر ضد حکومت بنى امیه به فعالیت پرداخته است .))
زیاد پس از سکوت طولانى ، نماینده خود را نزد ((عمرو)) فرستاد که به او بگوید همین الان باید به مسجد بیاید و در حضور ماءموران قرار گیرد.
ابوالولید ماءمور زیاد، نزد ((عمرو)) آمد و با زبان دوستى و خیرخواهى گفت : اى عمرو! اگر با امیر کنار بیائى و جانت را از غضب و قدرت او حفظ کنى بهتر است زیرا او مرد ستمگرى است ، تازه گمان نکن که قتل تو او را از کارش بازدارد.
عمرو گفت : سوگند به آن خدائى که جانم در دست قدرت اوست ، در راه حمایت از حق سکوت نخواهم کرد و هیچگاه کمک کار باطل نخواهم شد.
سینه زیاد از این رشادت و صراحت لهجه ، به تنگ آمد و در این مورد از معاویه نظر خواست ، معاویه چه مى توانست بگوید، غیر از اینکه فرمان قتل همه جوانمردان و یکتاپرستان را صادر کند.
زیاد به دستور اربابش معاویه ، عده اى از ماءمورین را براى دستگیرى ((عمرو)) و همدستانش فرستاد، درگیرى مختصرى واقع شد، بالاخره عمرو از دست ماءمورین گریخت و به خارج کوفه فرار کرد.
زیاد که سخت خشمگین شده بود، به ماءمورین خود فریاد زد، که این مرد خزاعى را به هر طریقى هست ، گرچه به خراب کردن تمام خانه هاى کوفه بستگى داشته باشد، دستگیر کنید و بیاورید، ولى علیرغم همه این دستورات خشن ، نتوانستند، ((عمرو)) را دستگیر کنند، با دست خالى نزد زیاد برگشتند.


تصمیم ناجوانمردانه

زیاد که بر اثر ناراحتى شدید، به خود مى پیچید راه چاره اى مى جست ، در این میان ((عمارة بن عقبه )) یکى از چاپلوسان آن دستگاه بود گفت من درباره دستگیرى ((عمرو)) نظرى دارم که اگر آن را بکار برى ، مى توان بر ((عمرو)) دست یابى ، و آن اینکه :
دستور بده همسر او را بگیرند و زندانى کنند و او را به شدت زیر شکنجه قرار دهند، و این خبر را منتشر کن تا عمرو بشنود و مجبور شود خودش را تسلیم نماید!
زیاد از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد، فرمان حبس همسر عمرو ((آمنه )) را صادر کرد، ماءمورین به خانه عمرو رفتند تا همسر او ((آمنه )) را نزد زیاد بیاورند.
حاضران در مجلس زیاد، از ترس ، بسان جماد بى حرکت شده بودند آن مردم زبون و سفله که ظلم و جنایت را مى دیدند و جراءت و مردانگى اعتراض را نداشتند، از این جنایت جدید سخت ، تکان خورده بودند آخر زنها تا آن روز به چنین بى احترامى ها کشانده نشده بودند.
زیاد وقتى که چهره حاضران را چنین گرفته دید، فریاد زد: چرا دهشت زده و گرفته اید، خاک برسرتان ! آیا به خاطر این زن آنقدر ناراحتید؟ این زنى که شوهرش بر ضد معاویه ، انقلاب و شورش کرده است .
طولى نکشید که ماءمورین زیاد وارد شدند و خانمى را که لباسهاى بلند، احترام و عظمت او را بیشتر و بهتر نشان مى داد، وارد شد.
آمنه در پیش زیاد ایستاد و نگاهش را در حالى که یکدنیا وقار از آن ظاهر بود به زمین دوخته بود.


محاکمه آمنه همسر عمرو بن حمق

زیاد بیدرنگ فریاد زد بطورى که صدایش محوطه قصر را پر کرده عمرو کجا است ؟
آمنه - نمیدانم ؛ ستم معاویه او را آواره کرده است !
عمرو بن حریث یکى از کاسه لیسان اطراف زیاد، بر او بانگ زد، اى بى ادب بگو امیر المؤ منین معاویه .
آمنه خنده تمسخرآمیزى کرد و به عقل و منطق آن جماعت خندید!!
زیاد دوباره سؤ ال خود را تکرار کرد: بگو بدانم شوهرت عمرو کجاست بگو وگر نه ترا به قتل مى رسانم .
آمنه - گفتم نمیدانم .
زیاد - نه حتما مى دانى ، اگر نگوئى خانه ات را بر سرت خراب خواهم کرد!
آمنه - اى زیاد چیز محال از من مخواه ، گفتم نمى دانم !
گفتار شهامت بار آمنه ، زیاد را سخت کوبید، زنى که مردهاى زمانش را درس ‍ بزرگوارى و فداکارى مى دهد و این چنین سطوت و صولت ظالم را مى شکند.
زیاد براى فرونشاندن شعله هاى کینه و خشمش ، برخاست و آمنه را مورد شتم و ضرب قرار داد و فریاد مى زد:
بگو عمرو کجا است وگرنه ترا مى کشم .
اما آمنه هرگز اظهار ناراحتى نکرد، سختى هاى شکنجه و اهانت را در راه ایمان و عقیده ، تحمل مى کرد و از آن استقبال مى نمود، و از اینکه تن به ظلم نداده و با ظالم همکارى نکرده لذت مى برد.
زیاد از شکنجه خود نتیجه نگرفت بلکه در برابر پوزخندها و گفتار جالب و کوبنده آمنه که او را همچون کودک بى ارزشى کوچک و حقیر ساخته بود، دیگر دم نزد.
دستور داد آمنه را زندانى کنند و او را در زندان مورد شکنجه قرار بدهند.
آمنه در زندان بسر مى برد، و زیاد در مورد او با معاویه مکاتبه کرد نظر معاویه این بود که آمنه نزد معاویه فرستاده شود.
زیاد از ترس اینکه ، این زن با شهامت ، شهر کوفه را بر ضد او نشوراند، صبحگاهى زود که هنوز آرامش ظاهرى شهر به هم نخورده بود، و عبور و مرور به ندرت انجام مى گرفت ، آمنه را از زندان بیرون آورده و همراه ماءموران به دمشق نزد معاویه فرستادند.
ماءموران زیاد در راه ، او را با شدت و زحمت مى بردند تا در ضمن بردن او، او را شکنجه نیز داده باشند، سرانجام به دمشق رسیدند.
این بانوى شجاع با بردبارى تمام در برابر معاویه قرار گرفت ، معاویه خوب باو خیره شد، ولى آمنه همچنان سکوت کرده بود، سکوت او همراه ابهت و شکوه خاصى مجلس را تحت الشعاع قرار داده بود معاویه سخت ناراحت شد، و تصمیم گرفت با گفتار زشت و خشن ، آمنه را به سخن در بیاورد و سپس فرمان قتلش را صادر کند.
ولى دید مردم مى گویند:
او قدرتش به زنها رسیده و به جاى اینکه شوهرش را پیدا کند و به قتل رساند، زن او را از خانه اش گرفته و کشته است .
از اینرو دستور داد او را به زندان بردند. (148)


رادمردى و پایدارى ((عمرو))

عمرو بن حمق که به موصل گریخته بود، به دستور حاکم موصل ((عبدالرحمان بن عثمان )) خواهرزاده معاویه ، دستگیر شد، او جانکاه ترین شکنجه ها را بر ((عمرو)) وارد آورد.
آرى حاکم موصل که از بستگان معاویه است باید در راه تقویت دستگاه معاویه بکوشد، زیرا هر چه پایه هاى حکومت دائیش محکمتر گردد، ریاست خود را محکمتر کرده است .
از اینرو، او بیشتر روزها، ((عمرو)) را از زندان بیرون مى آورد، در حالى که زنجیرها و کندها او را همراهى مى کردند، و از او مى خواست که از رهبر آزادگان و پاکان على (ع ) بیزارى بجوید و اظهار دوستى با آل ابوسفیان و معاویه بنماید.
ولى پاسخ عمرو، جز پوزخند و مسخره به این دستور نبود، و جواب حاکم موصل نیز معلوم است که او را هر چه بیشتر در تحت شکنجه قرار دهد!
او هر چه بیشتر شکنجه مى دید، بیشتر ایستادگى نشان مى داد، و با قاطعیت از حریم مولایش على (ع ) دفاع مى نمود.
یکى از دوستان قدیمى اش که او را در زمان پیامبر (ص ) مى شناخت به عنوان نصیحت به ((عمرو)) گفت :
چه مانعى دارد که با این ظالم (معاویه ) کنار بیائى و خون خود را حفظ کنى ؟!
او از این سخن ، سخت متعجب شد و با کمال صراحت گفت :
چه مى گوئى ؟ آیا تسلیم معاویه شوم ؟ او مى خواهد از حقیقت اسلام تبرى و بیزارى بجویم ، من خودم از پیامبر (ص ) شنیدم مى فرمود:
على و یارانش در بهشتند و معاویه و طرفدارانش در آتش ...
نه به خدا سوگند، دست از مخالفت بر ضد رژیم غیر اسلامى معاویه بر نمى دارم تا شربت مرگ و شهادت را بنوشم ...
خواهرزاده معاویه ، با شنیدن این گفتار آتشین ، لحظه به لحظه بر شکنجه ((عمرو)) مى افزود و در انتظار آن بود که از طرف معاویه حکم اعدام ((عمرو)) صادر شود، تا دست جنایتکارش را به خون مقدس ‍ ((عمرو)) فرو برد!


نامه شدید معاویه درباره ((عمرو))

معاویه که لحظه اى از یاد ((عمرو)) این مرد آزاده و شجاع بیرون نمى رفت ، پس از دریافت پیامهاى پى درپى درباره پایمردى عمرو، نامه شدیدى براى حاکم موصل فرستاد.
عبدالرحمان بن عثمان پس از دریافت نامه ، مجلسى ترتیب داد و عمرو بن حمق این پیرمرد روشن دل و جوانمرد را که در سن 80 سالگى بود، همراه زنجیرهاى گران که به دست و گردن او افکنده بودند از زندان بیرون آورد، و او را در آفتاب نگه داشتند، و آنگاه بالاى منبر رفت و نامه معاویه را چنین قرائت کرد:
((به عبدالرحمان بن عثمان حاکم معاویه در موصل ، معاویه فرمان مى دهد که براى تو درباره عمرو بن حمق خزاعى که از اطاعت آل امیه خارج شده است و از دوستان ابوتراب مى باشد، بنویسم که یکى از دو راه باید انتخاب شود یا از على (ع ) بیزارى بجوید و او را دشنام دهد و امویان را ستایش کند و یا اینکه با 9 ضربت او را به قتل برسان ، و سرش را براى من بفرست .))
رنگها از چهره حضار پرید و روى ها زرد شد دلها به حنجره ها رسید و چشمها آماده اشک ، اما کوهى در مجلس بود، همچنان بى تفاوت ایستاد، او عمرو بن حمق بود که با شنیدن مضمون نامه ، با چشمهاى پرفروغ و چهره برافروخته به ترس مجلسیان و پستى آمر و ماءمور مى خندید.
به عمرو گفتند:
پاسخ بده کدامیک را مى پذیرى ؟
در این هنگام عمرو به سخن آمد و با کمال شهامت چنین گفت :
اما بیزارى از امام على (ع ) که محال است ، زیرا یقین دارم که او بر حق است و معاویه و یارانش بر باطل ، و اما کشتن پس آماده آنم و به زودى در پیشگاه عدل پروردگار و پیامبر و امیرمؤ منان على (ع ) از این ظلمها انتقام خواهم گرفت و از طغیانگر آل امیه ، معاویه قصاص مى کنم .
دیگر عمرو را مهلت ندادند، جلاد براى کشتنش به پیش مى آمد او مهلت خواست دو رکعت ، نماز بخواند، ولى به این اندازه هم مهلت ندادند.
سرانجام عمرو، با یک جهان عشق و ایمان در خون خود غلطید و خون پاکش را در راه امام راستینش حضرت على (ع ) فدا کرد.
سرش را از بدنش جدا کردند و بر نیزه نصب کرده و براى معاویه فرستادند(149) این بود پایان زندگى این صحابى بزرگ که در همه پیکارها با على (ع ) بود و سرانجام در راه دوستى على (ع ) شهد شهادت نوشید.
همه مردان آزاده اسلام ، معاویه را در مورد قتل ((عمرو)) محکوم کردند، از جمله سرور آزادگان حسین (ع ) درباره قتلش ، معاویه را محکوم مى کند و به او سخت مى تازد که اى معاویه ! ((آیا تو قاتل عمرو بن حمق یار پیامبر، نیستى ؟ آیا بنده پاک و وارسته اى که عبادت ، جسم او را فرسوده کرده و در چهره اش اثر گذاشته بود و این جنایت را آنگاه مرتکب شدى که با عهد و پیمانهاى غلیظ و محکم ، به او امانى داده بودى ، که اگر بر پرنده ها داده بودى از بالاى کوهها به زیر مى آمدند، این قتل و جنایت گستاخى بر خدا و پشت پا زدن به عهد بود. اى عمرو بن حمق ! خدا ترا رحمت کند، وظیفه ات را انجام دادى و در راه تحقق بخشیدن به عقیده و آرمانت ، کوشیدى و قهرمانانه دفاع نمودى ، موقعیت و برنامه ات ، درسى است براى نسلها که چگونه باید فداکارى کرد و قربانى داد.))


هدیه اى براى زندانى

از بدن خون آلود ((عمرو)) در میان خاک و خون مى گذریم و سرى به زندان تاریک و پرشکنجه معاویه مى زنیم و از همسر باوفاى عمرو بن حمق خبرى مى گیریم .
آمنه در زندان به سر مى برد، و همواره به یاد فداکاریهاى قهرمانانه شوهرش ‍ بسر مى برد، خاطره رشادت این زن قلب معاویه را جریحه دار کرده بود، از اینرو در این فکر بود که به زخم آمنه ، نمک بپاشد و انتقام آن همه اعتراضات آن زن فداکار را بگیرد، فکرش به اینجا رسید که سر بریده همسرش را براى او به زندان بفرستد.
آمنه آنگاه از شهادت شوهرش باخبر شد که سر بریده و خون آلود او را به زندان آورده و به دامنش افکندند، او سر را برداشت و راز دل گفت و با اشکهاى پرسوز و گدازش ، سر را شست و از آن توشه برداشت و این جملات را به زبان جارى کرد:
شوهرم ((عمرو)) را مدتى دراز از من پنهان داشتید و اینک سر او را برایم آوردید، اى همسرم ! خوش آمدى ، به به چه هدیه ارزشمندى ؟ من هرگز ترا فراموش نخواهم کرد... بعد به ماءمور معاویه رو کرد و گفت : از قول من به معاویه بگو خدا انتقام خون شوهرم را از تو خواهد گرفت و عذاب و غضب خود را به زودى بر معاویه خواهد فرستاد، زیرا او جسارت و گناه بزرگى مرتکب شده و پاکمرد نیکوکارى را به قتل رسانده است آنگاه سر را به سینه چسباند، مى خواست شوهرش ، صداى تپش قلبش را بشنود، ماءمور نزد معاویه رفت و گفتار آن زن با شهامت را به معاویه رساند معاویه در غضب شد و دستور داد آمنه را حاضر کردند.
طولى نکشید که آمنه را به قصر معاویه آوردند، آمنه در برابر معاویه ایستاد، اما به او نگاه نمى کرد.
معاویه که سخت خشمگین شده بود، شرارت و کینه از همه وجودش ‍ مى ریخت ، فریاد زد اى دشمن خدا آیا چنین جسارت پیدا کرده اى که اینگونه درباره من سخن گفته اى در حالى که اسیر دست من هستى و زندگیت به اشاره من بستگى دارد.
آمنه که ذره اى ترس و هراس به وجودش راه نیافته بود، گفت : آرى اى معاویه ، من این سخنان را درباره تو گفته ام ، کتمان نمى کنم و عذرخواهى هم نمى نمایم و مى دانم که عذاب خدا در انتظار تو است !
معاویه در برابر سخنان کوبنده این زن چه مى توانست بگوید جز اینکه دستور اخراج او را بدهد، آرى به ماءمورین خود با دست اشاره کرد که او را بیرون ببرند.
آنگاه آمنه از مجلس معاویه بیرون رفت ولى زیر لب مى گفت :
تعجب مى کنم از معاویه که زبانش قدرت سخن با مرا ندارد و بسته است و با انگشت اشاره مى کند که مرا اخراج کنند، به خدا سوگند، همسرم ((عمرو)) چنان در پیشگاه عدل الهى با سخنان محکم و راستین از او دادخواهى کند که از شمشیر و تیرهاى تیز براى او دردآورتر باشد.
هنوز به آستانه در نرسیده بود که دوباره او را صدا زدند، او دوباره نزد معاویه رفت ، این دفعه دستور داد، طلا و نقره پیش او ریختند، آمنه رویش را از آنها برگرداند و خشمگینانه گفت : رویت سیاه باد اى معاویه ! همسرم را کشته اى و به من جایزه و پول مى دهى به خدا سوگند حاضر نیستم صد برابر اینها را با یک ناخن شوهرم معاوضه کنم .
معاویه خندید و گفت : اگر به على بد بگوئى ، آزادت مى کنم ، اینجا بود که اشکهاى آمنه سرازیر شد و لرزشى او را فرا گرفت و سپس این گریه و لرزش ‍ به صورت انفجار درآمد و ناگهان آن بانوى قهرمان فریادى برآورد و گفت : اى معاویه ! چه کار وحشتناک و خطرناکى از من خواسته اى ، خدایا بدان که معاویه به لعن سزاوار است ، نه مولایم على (ع ).
معاویه شرمسار شد و سخن آمنه را قطع کرد و دستور داد، او را دوباره به زندان بردند و او در راه ، چونان امواج عصیانگر و کوبنده مى گفت : این ناپاک مى خواهد، بنده شایسته خدا، همسرم را با طلا و نقره معامله کنم ، بخدا چنین نخواهد شد، از تو در پیشگاه خدا حساب مى کشم .
شب فرا رسید بانوى قهرمان ، دیگر بار در زندان تاریک ، در دریائى از افکار جاى گرفت ، و شب را با کمال ناراحتى به صبح رساند، صبح یکى از ماءموران زندان به او خبر دادند که معاویه دستور داده آزادت کنند، و از شام خارج شوى ، زیرا مى ترسد مردم از رشادت و شجاعت تو درس بگیرند و نام تو دلها را تکان دهد و ریشه انقلاب و بیدارى در قلبها فرو افتد.
معاویه در آخر کار فهمید که ایمان و عقیده در راه هدف ، حقیقى است که خریدنى نیست و با تهدید و تطمیع نمى توان آن را برگرداند(150).
این بود ماجراى ((عمرو بن حمق )) و همسر وفادارش که مردانه در راه امر به معروف و نهى از منکر، نهضت کردند، نهضتى قهرمانانه و پیام آور.

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.