وبلاگicon
عمار و ابوذر در زمان عثمان - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

آنجا که عمار در سخت ترین شرائط مبارزه مى کند

عمار یاسر در ردیف محبوبترین اصحاب رسول اکرم (ص ) بود و پیامبر (ص ) درباره اش فرمود: ((الحق مع عمار حیثما دار)): ((حق با عمار است ، هر جا که او بگردد حق با اوست ))، این مرد خدا که سرانجام در سن 94 سالگى در رکاب على (ع ) در جنگ صفین شهید شد، کارهاى خلاف عثمان را مى دید و احساس مسئولیت مى کرد، و دهان به اعتراض و امر به معروف و نهى از منکر مى گشود.
تا روزى با اصحاب رسولخدا (ص ) به این فکر افتادند که عثمان را در مقدمه این کارهاى خلاف از پیشرفت باز دارند، با هم نشستند و مشورت کردند و به عنوان نصیحت و خیرخواهى ، نامه اى به عثمان نوشتند و در آن نامه با لحن تند مطالبى نگاشتند که مواد آن از این قرار بود:
1 - تذکر مواردى که عثمان از روش رسولخدا (ص ) و ابوبکر و عمر مخالفت کرده است .
2 - چرا خمس اموال آفریقا را به مروان بخشیده ؟ با اینکه در آن حق خدا و رسول و حق خویشان پیامبر (ص ) و یتیمان و مستمندان قرار گرفته است .
3 - چرا آن همه ساختمان مجلل براى خود و بستگانش در مدینه ساخته است ؟
4 - چرا مروان قصرهائى را با چوبهاى مخصوص از بیت المال مسلمانان ساخته است .
5 - چرا فرماندارى و استاندارى ایالات را بین خویشان و بنى اعمام خود تقسیم کرده با اینکه آنها چنین شایستگى ندارند.
6 - چرا ولید بن عقبه را از امارت کوفه عزل نمى کند با اینکه در حال مستى ، نماز صبح را، چهار رکعت خوانده و به مردم کوفه گفته اگر بخواهید یکرکعت هم بیافزایم ؟
7 - چرا حد شرابخورى ولید را تعطیل کرده و تاءخیر انداخته است ؟
8 - چرا در امور، با مهاجران و انصار مشورت نمى کند و به راءى خود استبداد مى ورزد.
9 - چرا در مورد بیمارى تب که اطراف مدینه را گرفته توجه نمى کند.
10 - چرا از ارزاق و قطعات زمین به مردمى که ساکن مدینه هستند ولى نه از اصحابند و نه از حریم اسلام دفاع مى کنند و نه در راه اسلام جنگ مى کنند مى دهد.
11 - چرا بجاى خیزران (98) تازیانه و شلاق بکار مى برد. (99)
و پس از تحریرنامه باین فکر افتادند که نامه باین تلخى و تندى را به چه کسى بدهند تا به عثمان برساند.
عمار یاسر در راه اعلاى حق ، از هیچ کس هراس و واهمه نداشت ، با نهایت خونسردى گفت : نامه را به من بدهید، من آن را به عثمان مى رسانم ، نامه را برداشت و به خانه عثمان روانه شد.
هنگامى که بخانه عثمان رسید، عثمان در خانه بود، عمار را دید و به او گفت : با من کارى دارى ؟!
عمار به جاى جواب ، نامه را ارائه داد، عثمان نامه را از دست عمار گرفت ، و هنوز نخوانده بود پرسید این نامه را کى نوشته ؟ عمار گفت : جمعى از اصحاب رسول خدا نوشته اند، عثمان سر نامه را گشود، ولى بیش از دو سطر نامه را نخوانده بود که آن را به گوشه اى پرت کرد.
عمار با صراحت لهجه تمام گفت : این نامه را اصحاب رسول خدا نوشته اند، آیا نامه شایسته اى نبود که بدورش انداختى ؟ اگر آن را مى خواندى و دستورهایش را به کار مى بستى بهتر نبود.
عثمان که سخت به خشم آمده بود، فریاد کشید: ((دروغ مى گوئى اى پسر سمیه )). (100)
عمار یاسر با کمال متانت در پاسخ گفت : بدون شک من پسر یاسر و سمیه هستم .
عثمان از این جواب بسیار ناراحت شد، خیال کرد که عمار یاسر او را پسر عفان نمى داند، نعره زد این مرد را بزنید، غلامهاى عثمان دور عمار را گرفتند و آنقدر با چوب و تازیانه بر سر و صورتش زدند که بیهوش شد و او را به گوشه اى انداختند، عثمان به این اندازه هم قناعت نکرد و پیش رفت و بر پهلو و شکمش چند لگد سخت کوبید، این ضربه ها بقدرى سنگین بود که عمار را به بیمارى فتق دچار ساخت .
خویشاوندان و بنى اعمام عمار جمع شدند و او را از در خانه عثمان برداشته و به خانه بردند و تا نیمه شب بیهوش افتاده بود.
نیمه شب که بهوش آمد، پیش از همه کار، وضو گرفت و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را که بر اثر بیهوشى قضا شده بودند، بجاى آورد، و همین رفتار ظالمانه یکى از عواملى بود که همه اصحاب را بر ضد عثمان رنجانید، و نطفه انقلاب بر ضد او را منعقد ساخت . (101)
عمار از مبارزات و امر به معروف و نهى از منکر خود دست بر نمى داشت ، و همواره از حق دفاع مى کرد، تا روزى خبر شهادت ابوذر غفارى در ربذه به مدینه رسید، عثمان گفت : خداى او را رحمت کند، عمار که در آنجا حاضر بود گفت : ((آرى خدا او را رحمت کند و این سخن را از صدق دل مى گویم )) عثمان که کینه عمار را بدل داشت ناراحت شد و پس از ناسزاگوئى گفت : آیا مى پندارى که من از تبعید ابوذر، پشیمان هستم و سپس ‍ گفت : عمار را نیز به ربذه برانید.
وقتى که عمار آماده رفتن به سوى ربذه شد، بنى مخزوم که از بستگان عمار بودند به حضور على (ع ) شرفیاب شده و عرض کردند که آن حضرت در این مورد با عثمان صحبت کند و مانع تبعید عمار شود.
على (ع ) عثمان را ملاقات کرد و به وى گفت : از خدا بترس ، تو مردى صالح از مسلمین (ابوذر) را تبعید کردى تا در ربذه از دنیا رفت و اینک مى خواهى نظیر او را تبعید نمائى ، بین على (ع ) و عثمان سخنانى رد و بدل شد تا آنکه عثمان خشمگین شد و به على (ع ) گفت : تو هم سزاوار است از مدینه بیرون روى ! على (ع ) فرمود: اگر مى خواهى (و مى توانى ) این کار را بکن .
در این اثناء، مهاجران جمع شدند و به عثمان گفتند: اگر بنابراین باشد که هر کسى که با تو سخن گفت و به روش تو اعتراض کرد او را از مدینه اخراج کنى ، اینکه کار را درست نمى کند، عثمان از عاقبت کار، هراسناک شد و سرانجام از عمار دست کشید.(102)


چگونگى مبارزات ابوذر

ابوذر غفارى را در مورد مبارزه با خلافهاى عثمان مى توان قهرمان مبارزه نامید، او که از مردان بزرگ تاریخ اسلام بود و موقعیت بس عظیمى از نظر مسلمین داشت ، در برابر تهدیدهاى عثمان نهراسید و در این شرائط سخت ، دو وظیفه مقدس امر به معروف و نهى از منکر را بطور کامل ایفا کرد.
او کسى است که پیامبر اکرم (ص ) او را ((راستگو)) معرفى کرد آنجا که با این تعبیر جالب فرمود: ((زمین بپشت نگرفت و آسمان سایه نیفکند بر کسى که راستگوتر از ابوذر باشد.))(103)
و على (ع ) درباره او مى فرماید: ((امروز احدى باقى نمانده که در راه خدا از ستیزه سرزنش کنندگان نهراسد جز ابوذر.))(104)
او با آگاهى کامل به اوضاع مسلمین در عصر خلافت عثمان ، نظارت مى کرد، و از راههاى گوناگون با مفاسد و خیانتها مبارزه مى نمود گاهى این آیه الگوى تبلیغاتش بود ((بشر الذین کفروا بعذاب الیم :)) ((کافران را بعذاب دردناکى بشاره بده .))(105)
و زمانى در کوچه و بازار، مکررا این آیه را که مستقیما انتقاد به عثمان و کسانى که در سایه خلافت او صاحب گنجهاى فراوان شده بودند مى خواند ((والذین یکنزون الذهب والفضة ولا ینفقونها فى سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم : ((آنانکه طلا و نقره را گنج (و احتکار) مى کنند و آن را در راه خدا انفاق نمى کنند، به عذاب سخت بشارت بده .))(106)
مبارزات صریح ابوذر به عثمان مى رسید، ولى عثمان در ابتدا در برابر موقعیت ابوذر و استقامت و عدم هراس او جز سکوت چاره اى نمى دید، اما طولى نکشید که کاسه صبرش لبریز شد و نخست توسط افرادى براى ابوذر پیغام فرستاد که از اعتراض دست بردارد، اما ابوذر فریاد مى زد: ((عثمان مرا از خواندن آیات قرآن منع مى کند، بخدا سوگند بخاطر خوشنودى عثمان خشم خدا را نخواهم خرید)).
عثمان از راههاى مختلفى براى نرم کردن ابوذر وارد مى شد، یکى از آن راهها راه ((تطمیع ))بود، نقل مى کنند توسط یکى از غلامانش پولى براى ابوذر فرستاد و به آن غلام گفت : اگر ابوذر این پول را بپذیرد، به یمن مژده این پذیرش ، تو را آزاد خواهم ساخت .
غلام عثمان با خوشحالى ، کیسه پول را نزد ابوذر آورد، اما برخلاف انتظار هر چه اصرار کرد، ابوذر قبول نکرد، غلام اظهار داشت که این کیسه را بپذیر، زیرا اگر بپذیرى ، عثمان مرا آزاد خواهد کرد، ابوذر با کمال صداقت و صراحت گفت : ((ان کان فیها عتقک فان فیها رقى :)) ((اگر پذیرفتن آن مساوى با آزادى تو است ، ولى پذیرفتن آن مساوى با بندگى من است )) بالاخره قبول نکرد.
در کتاب الدرجات الرفیعه نقل شده : وقتى که عبدالرحمان بن عوف از دنیا رفت و اموال بى حسابى را به ارث گذارد، گروهى از مسلمین گفتند ما درباره عبدالرحمان که آن همه اموال به ارث گذارد، هراس داریم ، چگونه در بازخواست الهى جواب خدا را مى دهد.
کعب الاحبار(107) که در آنجا حضور داشت ، گفت : چرا درباره او هراسناک هستید او این اموال را از راه پاک بدست آورد و در راه پاک صرف مى کرد.
و در واقع این تبلیغ براى اغفال مردم بود که کعب الاحبار براى خشنودى عثمان مى کرد: وگرنه اموال عبدالرحمان از راه بخشش بى حساب عثمان بدست آمده بود.
ابوذر از گفتار کعب ، آگاه شد، خشم سراسر وجودش را گرفت ، از خانه بیرون جهید، در بدر دنبال کعب مى گشت ، در راه استخوان شترى را دید، آن را برداشت ، به کعب خبر دادند که ابوذر با چنین شرائطى در تعقیب تو است ، کعب از ترس خود به عثمان پناهنده شد.
ابوذر دست از تعقیب برنداشت ، پس از اطلاع از مکان کعب به خانه عثمان آمده ، تا کعب ابوذر را دید برخاست و پشت سر عثمان نشست ابوذر فریاد زد: اى یهودى زاده گمان مى کنى در میراث عبدالرحمان اشکالى نیست .
گوش فرا بده تا بیان پیامبر اسلام (ص ) را بازگو کنم : روزى آنحضرت عازم احد (نزدیک مدینه ) بود من ملازم رکابش بودم ، فرمود: اى ابوذر! آنانکه از راههاى نامشروع ، ثروتهاى کلان مى اندوزند در روز قیامت تهیدستند...
اى یهودى زاده منطق رسولخدا (ص ) چنین بود، ولى تو عبدالرحمان را مى خواهى تبرئه کنى ؟ با اینکه آن همه اموال را به ارث گذارده است در این وقت کسى با ابوذر سخنى نگفت و ابوذر از خانه عثمان همچنان خشمناک بیرون آمد. (108)


ابوذر به شام تبعید مى شود!

مبارزات و تبلیغات ابوذر به همین منوال ادامه داشت ، تا آنکه عثمان براى حفظ موجودیت خود، ابوذر را به شام تبعید کرد، تا در آنجا تحت نظارت و تهدیدهاى معاویه ، بلکه سکوت کند و صدایش به جائى نرسد، ولى وقتى که ابوذر به شام رفت ، طولى نکشید که چهره شام را دگرگون کرد، صریحا در ملا عام به معاویه اعتراض مى کرد و مکرر در مورد قصر سبزى که معاویه ساخته بود، مى گفت : ((اى معاویه اگر این قصر را از مال خدا ساخته اى خیانت است و اگر از مال خود ساخته اى اسراف مى باشد.))(109)
جلام بن جندل مى گوید: در زمان خلافت عثمان ، از طرف معاویه حاکم ایالت ((قنسر)) و ((عواصم )) بودم ، روزى به شام نزد معاویه آمدم ، دیدم کنار در خانه معاویه شخصى فریاد مى زند: این قطارها (ثروتهائى که از راه نامشروع انباشته شده ) براى شما آتش مى آورند، خداوندا امر کنندگان به معروف را که ترک کننده معروف هستند، لعنت نما و نهى کنندگان از منکر را که انجام دهنده آن هستند لعنت کن !
دیدم معاویه لرزه بر اندام شد و رنگش را باخت و به من گفت : آیا این فریاد زننده را شناختى ؟ گفتم نه ، گفت این جندب بن جناده ، ابوذر است که هر روز نزد ما مى آید و آنچه را شنیدى اعلام مى کند.(110)
معاویه که از بودن ابوذر در شام ، سخت هراسناک بود مکرر براى عثمان در مورد تبلیغات ابوذر در شام پیام مى فرستاد، و در یکى از نامه ها نوشت : ((مردم بسیارى صبح و شام دور ابوذر را مى گیرند و به سخن او گوش ‍ مى دهند، اگر به این سامان نیاز دارى او را نزد خود بخوان ، مى ترسم مردم را بر ضد تو بشوراند.))
عثمان با شنیدن این اخبار، دستور اکید داد که ابوذر را بر شتر بد راه و برهنه سوار کن و آن شتر را به مردى خشن بسپار، تا شب و روز آن را براند که خواب بر ابوذر غالب گردد و ذکر من و ترا فراموش کند.
معاویه طبق دستور عثمان ، ابوذر را از شام به مدینه فرستاد ولى بقدرى بیانات گرم ابوذر در اعماق دل مردم شام اثر گذاشته بود، با اینکه اخطارهاى مکرر معاویه را شنیده بودند، دسته دسته ابوذر را بدرقه کردند و عده زیادى تا دیر مروان (111) همراه ابوذر بودند و در آنجا با ابوذر نماز جماعت خواندند و پاى سخنرانى ابوذر نشستند و سپس جمعى مى خواستند تا مدینه ابوذر را همراهى کنند، ولى ابوذر به آنها گفت برگردید، و از محبت آنها سپاسگزارى کرد.(112)


برنامه تبلیغى ابوذر همچنان ادامه دارد!

خستگى و آزار بسیار در این راه به ابوذر رسید، گوشت رانهایش ریخت و وقتى که به مدینه رسید چند روزى بسترى بود، ولى پس از آنکه از بستر برخاست ، همان برنامه سابق را با لحنى جدى تر ادامه داد.
در اینجا براى ترسیم تبلیغات ابوذر در این وقت که منجر به تبعید او به ربذه گردید به طور فشرده به ذکر آنچه که در تفسیر على بن ابراهیم آمده مى پردازیم :
ابوذر که بر اثر بیمارى و ضعف به عصائى تکیه داده بود، بر عثمان وارد شد، متوجه شد که صد هزار درهم از بعضى نواحى اسلام نزد عثمان آورده اند، ولى اطرافیان و بستگانش ، گردن کشیده و به طمع اینکه آن درهم ها بینشان تقسیم گردد به انتظار نشسته اند.
ابوذر قفل سکوت را شکست و به عثمان گفت : این پولها چیست ؟
عثمان : این پولها مبلغ صد هزار درهم است که انتظار دارم همین مقدار هم بیاورند تا در آنچه صلاح دانستم مصرف نمایم .
ابوذر: صد هزار درهم زیادتر است یا چهار دینار؟
عثمان : صد هزار درهم بیشتر است .
ابوذر: آیا به خاطر دارى که شبى خدمت رسول اکرم (ص ) وارد شدیم ، او را محزون و گرفته خاطر یافتیم ، فرداى آن شب وقتى که به حضورش رفتیم ، حضرتش را خوشحال یافتیم ، از علت حزن شب و خوشحالى صبح پرسیدیم ، فرمود: از اموال مسلمین (بر اثر نرسیدن مستحق ) به مقدار چهار دینار مانده بود، شب که فرا رسید مى ترسیدم که مرگ سراغم بیاید و این چهار دینار نزدم بماند، ولى امروز آن چهار دینار را به صاحبانش رساندم و راحت شدم ؟!
عثمان به کعب الاحبار رو کرد و گفت : کسى که زکات واجب خود را بدهد، آیا بعد از این دیگر حقى در آن هست ؟
کعب : هیچ حقى باقى نمى ماند، اگر چه یک خشت از طلا و یک خشت از نقره بروى هم بگذارد.
ابوذر با شنیدن این جمله ، عصاى خود را بلند کرد و بر فرق کعب کوبید و گفت : اى یهودى زاده ! ترا چه حقى هست که در دین مسلمین فتوا مى دهى ؟...
عثمان رو به ابوذر کرده و گفت :
تو پیر و خرفت شده اى و عقلت رفته است ، اگر مصابحت تو با پیامبر (ص ) نبود دستور مى دادم ترا به قبل رسانند - در میان ابوذر و عثمان ، گفتار دیگرى نیز رد و بدل شد - تا وقتى که عثمان تصمیم گرفت ، ابوذر را از مدینه به ربذه تبعید کند.
و به او گفت :
باید به سوى ربذه (113) بروى ، و دیگر حق ندارى در مدینه بمانى ابوذر به یاد سخن پیامبر (ص ) افتاد که فرموده بود: ترا به ربذه تبعید مى کنند از این رو گفت : ((صدق رسول الله )) ((رسولخدا (ص ) راست گفت .))(114)


بدرقه کنندگان ابوذر

در حقیقت ابوذر براى دفاع از حریم اسلام و انجام وظیفه مقدس امر به معروف و نهى از منکر، این صدمات را متحمل مى شد و لذا براى بزرگداشت او لازم بود که از طرف حق پرستان تاءییدى بعمل بیاید، از اینرو با اینکه عثمان اخطار کرده بود که کسى ابوذر را بدرقه نکند. و ماءمور جلادش ‍ مروان را براى ممانعت از بدرقه گماشته بود، اما شخصیت هاى بزرگى چون على (ع )، حسن و حسین (ع ) و عقیل و عمار وعده اى از بنى هاشم ، ابوذر را بدرقه کردند و هر یک با گفتارى ابوذر را ستودند و تبلیغات او را بجا و شایسته معرفى کردند.
در اینجا به فرازى از گفتار على (ع ) مى پردازیم ، آنجا که به ابوذر رو کرد و گفت :
((اى ابوذر! تو براى خدا خشم کردى ، به او امیدوار باش ، مردم به حساب دنیاى خود از تو ترسیدند و تو هم به خاطر دینت از آنان ترسیدى از اینرو ترا به بیابانها راندند.
بخدا سوگند اگر آسمان و زمین بر بنده اى تنگ گیرند ولى او پرهیزکار باشد، خداوند راه آسایش او را فراهم مى کند، جز از باطل مترس و جز با حق ، دوستى را انتخاب مکن .))(115)
سرانجام ابوذر در بیابان ربذه ، در آستانه مرگ قرار گرفت و با وضع رقت بارى از جهان چشم پوشید، اما شهادت او آنچنان موج و انقلابى در دلهاى مسلمین بوجود آورد که طولى نکشید جمع شدند و بزندگى عثمان خاتمه دادند.

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.