وبلاگicon
فردوسی - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

فردوسى در بزم شاعران

سخنى از دولتشاه سمرقندى در وصف فردوسى

از ستارگان آسمان ادب و از بزرگترین سخن سرایان تاریخ ، حسن بن اسحاق معروف به ابوالقاسم فردوسى است . (80)
در وصف او شعرا و سخن سرایان ، شعرها و سخنها گفته اند، در اینجا فقط به ذکر سخنى از دولتشاه سمرقندى که در تذکره اش آمده مى پردازیم ، او مى گوید:
((اکابر و افاضل متفق اند بر آنکه شاعرى در مدت روزگار اسلام مثل فردوسى از کتم عدم پاى به معموره وجود ننهاده ، و الحق داد سخنورى و فصاحت داده و شاهد عدل بر صدق این دعوى ، کتاب شاهنامه او است که در این پانصد سال گذشته از شاعران و فصیحان روزگار، هیچ آفریده را یاراى جواب شاهنامه نبوده و این حالت از شاعران هیچکس را مسلم نیست و این عنایت خداى بود در حق فردوسى .))
فردوسى پس از پایان تحصیلات و تکمیل در رشته هاى علوم عصر خود، به مطالعه کتب ، بسیار علاقمند بود و اکثر وقتش در مطالعه مى گذشت در کنار منزل او نهرى بود که آب زلال و روان در آن جارى بود، و او بسیار دوست داشت ، کنار آن نهر بنشیند و از صفاى معطر کنار آب استفاده کند.
ولى گاهى که سیل مى آمد، سیل بند سست خاک و گلى را مى برد و مدتى آن نهر، بى آب مى ماند و همین باعث ناراحتى فردوسى مى شد، آرزو مى کرد که بار دیگر سیل بند درست شود و آب در آن نهر جارى گردد، و با خود عهد کرده بود که هر چه در آینده از مال دنیا نصیبش شد، آنرا صرف در ساختن سد محکمى در برابر سیل کند تا هیچگاه آب آن نهر، قطع نگردد.
او مرد آزاده اى بود، سخت از کردار ظالمانه حاکم طوس رنج مى برد، و در درون مى سوخت که چرا باید حاکم طوس به اهل وطنش ستم کند، به همین لحاظ تصمیم گرفت از طوس بیرون رود و براى مدتى از ظلم حاکم طوس ‍ بدور باشد.
او در این هنگام وجودش سرشار از بدایع و ظرائف و ذوقیات و اشعار شده بود، و در اعماق دل و جانش ، نهال سخن سرائى و شعرگوئى بارور شده بود، به قصد دیدار سلطان محمود (که علاقه شدیدى به شاعران داشت ) به غرنین (81) رهسپار شد.
وقتى که به کنار شهر غزنین رسید، در باغى فرود آمد، و شخصى به شهر فرستاد، تا ورود او به غرنین را باطلاع بعضى از دوستان وى برساند. از اتفاقات نیک که باعث شهرت فردوسى شد، و شاعران و ادیبان را در برابر او خاضع کرد و شالوده عظمت بیان و شعر او را پى ریزى نمود، اینکه در آن روز شعراى بنام دربار غزنوى ، در آن باغ بزمى داشتند و به صحبت نشسته بودند، فردوسى از مجلس انس آنها اطلاع پیدا کرد، خود را به آنها رساند، آنها چون قیافه و وضع لباس روستائى فردوسى را دیدند، با خود گفتند که نباید این زاهد خشک را به مجمعشان راه دهند، چه آنکه ممکن است مجلس عیش آنان را به هم زند، هر کسى سخنى گفت : تا اینکه عنصرى (82) گفت :
او را با شعر، امتحان کنیم ، اگر تمام عیار به میدان آمد، همنشینى او را قبول کنیم وگرنه عذر او را بخواهیم .
بنا به نقل نظامى عروضى در چهار مقاله خود، عنصرى به فردوسى رو کرد و گفت : برادر! ما شاعر هستیم و مجلس شاعران ، جز جاى شاعر نیست ، ما هر یک مصرعى مى گوئیم ، تو مصرع چهارمش را بگو و یا ما را به وقت خوش خود ببخش ! به این ترتیب :
عنصرى گفت :
چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدى (83) گفت :
مانند رخت ، گل نبود در گلشن
فرخى (84) گفت :
مژگانت همى گذر کند از جوشن (85)
فردوسى بى درنگ گفت :
مانند خدنگ گیو در جنگ پشن (86)
همه شاعران از حسن سخن فردوسى ، تعجب کردند، عنصرى گفت :زیبا گفتى ، مگر ترا در تاریخ سلاطین عجم ، اطلاعى هست ، گفت :
آرى ، عنصرى فردوسى را در ادبیات و اشعار مشکل آزمایش کرد و او را در شیوه سخن ورى ، توانا و بى نظیر یافت و زبان عذر گشود که ببخش ما را که ترا نشناختیم .
در این ایام سلطان محمود، به عنصرى امر کرده بود که تاریخ پادشاهان عجم را به نظم درآورد، ولى انجام این امر براى عنصرى مشکل بود، از این رو از ملاقات با فردوسى بسیار خوشحال بود و از فردوسى پرسید آیا تو قدرت بر نظم تاریخ ملوک عجم را دارى ؟ فردوسى گفت :
آرى ، عنصرى ، فردوسى را نزد سلطان محمود معرفى کرد، وقتى که فردوسى نزد سلطان محمود رفت ، در همان وقت ورود در مدح سلطان گفت :
چو کودک لب از شیر مادر بشست
بگهواره محمود گوید نخست
سلطان محمود از شنیدن این شعر بسیار خوشحال شد و فردوسى را امر کرد که به نظم تاریخ ملوک عجم همت کند، و بنا بنقل قاضى شوشترى ، فردوسى در همین مجلس بمناسبت اینک سلطان محمود به او گفت : ((مجلس ما را فردوس برین ساختى )) ملقب به فردوسى گردید.کوتاه سخن آنکه :
فردوسى به نوشتن شاهنامه مشغول شد، هر داستانى را که به نظم مى آورد، به عرض سلطان محمود مى رساند، سلطان محمود مى گفت بارها این داستان را شنیده ام اما اشعار فردوسى چیز دیگر است .


مخالفت حاسدان با فردوسى

خواجه حسن میمندى (87) در دربار سلطان محمود، تقرب خاصى داشت ، سلطان به او گفت هر گاه فردوسى هزار شعر گفت ، هزار مثقال طلا به او بده .
میمندى هم طبق دستور، براى هر هزار شعر فردوسى ، هزار مثقال طلا به او مى داد، ولى فردوسى قبول نمى کرد و نیت آن را داشت که همه را یکدفعه بگیرد تا صرف در ساختن سیل بند طوس کند (چنانکه قبلا ذکر شد ذکر شد که این عهد را کرده بود.)
فردوسى شاهنامه را به پایان رساند. (88)
جالب اینکه گرچه فردوسى در شاهنامه به تاریخ ایران قدیم پرداخته ، ولى در موارد متعدد علاوه بر اشعار حکمت آمیز و نصیحت و پند، اشعار دینى بسیار در توحید و عدل و نبوت و معاد و نماز و روزه و حج و صدقات و اخلاقیات گنجانده است ، و در این کتاب حماسى ، وظیفه دین خود را ادا نموده است .
مخصوصا در مورد تشیع خود و علاقه سرشارش به حضرت على (ع ) و فرزندان پاک او در لابلاى شاهنامه داد و سخن داده است . (89)
همین مطلب باعث شد که عده اى از مخالفان و حاسدان ، به سلطان محمود گفتند: فردوسى ، رافضى (شیعه ) است ، و اشعارى از شاهنامه او را به عنوان تاءیید ذکر کردند.
سلطان محمود که سخت در مذهب خود (تسنن ) متعصب بود با آنها در مورد صله فردوسى به مشورت پرداخت ، آنها گفتند پنجاه هزار درهم به فردوسى ، بدهى کافى است بلکه بسیار است . (90)
فردوسى وقتى که این سخن را شنید از این پیمان شکنى بسیار ناراحت شد و اشعارى در هجو و انتقاد سلطان محمود گفت و شبانه از غزنین فرار کرد.
از اشعار انتقادى او است :
به عزنى مرا گر چه خونشد جگر
زبیداد آن شاه بى دادگر
کز آن هیچ شد رنج سى ساله ام
شنید آسمان از زمین ناله ام
و در مورد حسن میمندى گوید:
زمیمندى آثار مردى مجوى
زنام و نشانش مکن جستجوى
قلم بر سر او بزن همچو من
که گم باد نامش بهر انجمن
او سرانجام به طوس زادگاه خود مراجعت کرد، و با یکدنیا افتخار و آزادى بیان سرانجام بسال 411 قمرى از این جهان درگذشت و اثر جاوید خود شاهنامه را بیادگار گذاشت . (91)
سلطان محمود مردى مال دوست و دست تنگ بود، به طورى که مى نویسد: دو روز قبل از مرگش دستور داد انواع جواهرات و درهم و دینارهاى سرخ و سفید را از خزانه آوردند و در پیش رویش انباشتند، به گونه اى که زمین وسیعى را پر کرد، او به چشم حسرت به آنها نگاه مى کرد و زارزار مى گریست و سپس دستور داد همه را به خزانه بردند و درهمى را به مستحقى نداد، با اینکه مى دانست دو روز دیگر بیشتر زنده نیست (92) سرانجام با یکدنیا حسرت و آز روز پنجشنبه 23 ربیع الاخر سنه 421 بر اثر بیمارى سل درگذشت . (93)

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.