وبلاگicon
عاقبت بنی امیه - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

از ورق گردانى لیل و نهار اندیشه کن

جمعیت از هر سو سیل آسا به مسجد جامع کوفه سرازیر مى شدند صحنه کاملا غیر عادى به نظر مى رسید، و مى بایست چنین باشد، زیرا که مردم زیر چکمه ظلم بنى امیه به ستوه آمده بودند، و هر لحظه در انتظار برگشتن ورق تیره زمامداران اموى به سر مى بردند، و اینک شنیده اند که مردى به نام ((سفاح )) یعنى خون ریز، ملقب گردیده و نامش عبدالله است و به دو واسطه ، نسبش به عبدالله بن عباس پسر عموى پیامبر اسلام (ص ) مى رسد، پرچم مخالفت بر ضد بنى امیه برافراشته و به نام او در مسجد جامع کوفه از مردم بیعت گرفته مى شود. (66)
سفاح طرفداران بسیار پیدا کرد، آنچنانکه خود را براى مقابله و نبرد با مروان (آخرین خلیفه اموى ) آماده دید، عموى خود عبدالله بن على را فرمانده سپاه بیکرانى کرد و آن سپاه را به جنگ با مروان روانه ساخت . مروان به محض اطلاع از حرکت سپاه سفاح ، با تشکیل سپاه از شهر ((حران )) حرکت کرده تا با سپاه دشمن مقابله کند.
این دو سپاه در منزلگاه ((زاب )) در کنار رود آبى در برابر هم قرار گرفتند آتش نبرد درگرفت و شعله ور شد، مروان خود و سپاه خود را در معرض ‍ شکست دید، از اینرو با مرکب خود از میان سپاه بیرون جهید و فرار را بر قرار اختیار کرد، بسیارى از سربازان او که از مردم شام بودند بر اثر تعقیب سپاه سفاح ، به رودخانه کنار ((زاب )) افتادند و در آن غرق بحر فنا گشتند.(67) نکته بسیار جالب ، علت فرار مروان است که باعث فرار لشکریان او و در نتیجه علت سقوط حکومت هزار ماهه بنى امیه گردید و آن اینکه مروان در بحبوجه گیرودار جنگ از سپاه خود جدا گشته ، در گوشه اى از بیابان از اسبش پیاده شد تا ((ادرار)) کند، در همین لحظه ، ناگهان اسب رم کرد و به طرف سپاه مروان روان گشت ، سپاهیان او چون اسب را بى صاحب دیدند، تصور کردند که مروان کشته شده است ، ناگزیر دست از جنگ کشیده و دست جمعى به طرف بیابان فرار کردند.
بعضى از ظرفا این حادثه شگفت را با این جمله بیان مى کند:
ذهبت الدولة ببولة
یعنى دولت و شکوه بنى امیه با یک ادرار کردن از دست رفت .
مروان پس از این فرار همانند سگ پاسوخته ، در اطراف شهرها و روستاها، سرگردان مى گشت ، مردم که از او و اسلافش ، جز ستم و خیانت ندیده بودند، به او اعتنا نکردند و در خانه ها پناهش ندادند.
عبدالله بن على به طرف شهر ((حران )) آمد و قصر مروان را در آنجا خراب کرد، و خزائن اموال او را در آنجا غارت نمود، سپس به جانب دمشق رفت و آن شهر را محاصره کرد و ولید بن معاویة بن عبدالملک را با عده بسیارى از مردم شام کشت . سپس در تعقیب مروان بطرف نهر اردن سفر کرد و در آنجا عده زیادى از بنى امیه را که تعدادشان بیش از هشتاد نفر بود کشت .
مورخ معروف ((دمیرى )) و غیر او نقل کرده اند که عبدالله فرمان داد که فرشى بر روى کشتگان بنى امیه گستردند، آنگاه با افسران خود بر روى آن نشستند و طعام طلبید و در همانجا غذا خوردند در حالى که بنى امیه در زیر آنفرش ناله مى کردند و جان مى دادند، عبدالله گفت : ((این روز جبران آن روزى که بنى امیه حضرت ابا عبدالله الحسین (ع ) را کشتند، ولى هرگز جبران آن را نخواهد کرد.))
ارابه زمان بهمین منوال مى چرخید، تا اینکه طبق فرمان سفاح ، عمویش ‍ عبدالله ، ((صالح بن على )) را با عده اى ماءمور دستگیرى مروان کرد صالح پس از صدور این فرمان ، با همراهان خود به تعقیب مروان پرداختند، تا آنکه وى را در قریه ((بونصر)) یافتند: بى درنگ او را محاصره کردند، به نقلى این وقت شب بود، در اثناء درگیرى ، نیزه اى به تهیگاه او زدند که او را از پاى درآورد، در این هنگام سرش را از بدنش جدا نمودند و به زندگى کثیف و وجود پلید او خط بطلان کشیدند.
جالب توجه و عبرت انگیز، اینکه : مروان در این بحران ، شنیده بود که یکى از غلامانش رازى را نزد دشمن آشکار ساخته است ، زبان او را بریده و دور انداخته بود، و گربه اى آن را دیده و خورده بود، و پس از آنکه مروان کشته شد، سرش را قطع کردن و زبانش را بریدند و دور انداختند، همان گربه به سراغ آن زبان آمد و آن را خورد!(68) این است سرانجام آنانکه درست نیندیشیدند و فرجام کار را ندیدند.

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.