وبلاگicon
خاطره ای از دوران کودکی نواب صفوی - در انتظار بهار ظهور

در انتظار بهار ظهور
عشق یعنی یک خمینی سادگی... عشق یعنی با علی دلدادگی.... عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده... عشق یعنی لافتی الا علی.... عشق یعنی رهبرم سید علی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ توسط بچه شیعه | پيام هاي ديگران()

خاطره اى از دوران کودکى نواب صفوى

شهید نواب صفوى ، شیر مرد مخلص و دلاور، نخستین مردى که جنگ مسلحانه بر ضد رژیم محمدرضا شاه پهلوى ، به راه انداخت و با یارانش ، چند نفر از مهره هاى درشت آن رژیم را اعدام انقلابى کردند، سرانجام در سال 1334 شمسى ، او را اعدام کردند، و در حالى که صداى ((اللّه اکبر)) او بلند بود، به شهادت رسید، قبرش در ((ابن بابویه )) شهر رى مى باشد.
از خاطرات در دوران کودکى اینکه : یکى از همکلاسان او در مدرسه حکیم نظامى تهران ، مى گوید: هنگام بازگشت از مدرسه ، با یکى از همکلاسى هایمان نزاع کردیم ، او سنگى پرتاب کرد و سر مرا شکست ، گریه کنان به منزل پدرم رفتم ، پدرم که چهره خون آلود مرا دید، برآشفت و براى تنبیه آن کودک ضارب ، به دنبال من به راه افتاد. ضارب ، وقتیکه پدرم را با قیافه خشمگین دید، بر خود لرزید و به کنارى پناه برد.
ناگهان سید مجتبى صفوى (همکلاسى ما) به جلو آمد و به پدرم گفت : ((ما با هم شوخى مى کردیم ، و من سنگى پرتاب کردم و سر پسر شما شکست ، و اکنون ، براى هر گونه مجازاتى آماده ام ، من تعجب شدید کردم ، گفتم : او (سید مجتبى ) نبود بلکه این (ضارب ) مرا زد. ولى سید مجتبى با قیافه اى جدى مى گفت : ((من بودم ، و براى هر گونه مجازاتى ، آماده هستم )).
پدرم در مقابل آن صراحت و خضوع ، با تعجب به خانه برگشت ، از مجتبى پرسیدم تو که ، سنگ به من نزدى ، پس چرا این قدر پافشارى کردى ، که من زده ام .
سید مجتبى در پاسخ گفت : ((درست است که ضارب ، کار بدى کرد، و بناحق سر تو را شکست ، ولى او را مى شناسم ، او یتیم است ، و پدرش از دنیا رفته است ، من نتوانستم آن حالت خشم پدرت را نسبت به آن یتیم ، تحمل کنم ، خواستم به این وسیله تا اندازه اى از درد یتیمى او بکاهم .

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.